آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نه تنها علف خوردن!!

دایی بهش اول جریان گاوصندوق را گفته. گفته که اگر اینها شکایت کنند که تو بی اجازه رفته ای و گاو صندوق پدر را بدون حضور دیگر ورثه باز کرده ای و هر چه در آن بوده یا نبوده را بی اینکه کسی حضور داشته باشد برده ای، صد در صد در دادگاه محکوم خواهی شد.

حرفی نداشته.

دایی بهش گفته که مادرت به یک قیم نیاز دارد. میدانی ؟

 نمی دانسته!!!!

و بعد دایی ادامه داده که  اولین کاری که قیم خواهد کرد این خواهد بود که اموال مادر را تحت نظارت خواهد گرفت. و پرسیده تو الان در خانه ی چه کسی زندگی می کنی؟ خانه ی مادرت! آن وقت دادگاه از تو خواهد خواست که اجاره بهای این خانه را از روزی که پا در آن گذاشته ای تا به حال بپردازی.

 حرفی نداشته.

دایی بهش گفته که اگر خودت را وصی پدرت میدانی، صبح روز چهلم که رفتیم سر مزار

 تو می باید اولین نفری می بودی که آنجا حاضر می شد. نه اینکه بعد از اینکه پنجاه نفر میهمان همه آمدند و دیگر قصد رفتن داشتند سلانه سلانه سر و کله ات پیدا شود.

 گفته پسرم را برده بودم مدرسه.

 دایی بهش گفته پسرت هیچ اشکالی نداشت اگر یک روز مدرسه نمی رفت اما آبروی خانواده توسط پسر ارشد اینطور به بازی گرفته نمی شد.

 حرفی نداشته.

 دایی بهش گفته توی مجلس شب  چهلم پدرت تو خجالت نکشیدی در حالی که یک ریال از خرج برگزاری مراسم را نپرداختی ، اسم خودت را اول از همه ی اسامی به مداح دادی و اسم مادرت را که صاحب عزای اصلی این مصیبت بود آخر از همه ؟ واقعن خجالت نکشیدی؟ پیش خودت چه فکری کردی؟ مادرت انقدر هم حتی پیش تو ارزش ندارد که نامش قبل از نام تو خوانده شود؟؟

 انگار خجالت کشیده. و باز حرفی نداشته.

 دایی ازش پرسیده که توی این دوسال که از شروع بیماری مادرت گذشته چه کسی پرستاری اش را کرده؟

 گفته پدرم!!

 بعد دایی بهش گفته که خودت را گول می زنی یا من را؟ من که همین عید امسال شش هفته اینجا بودم و زیر همین سقف، با این خانواده زندگی کرده ام. پدرت چه مواظبتی از مادرت می کرد؟ همه ی کار ها : دکتر بردن، دارو خریدن، آزمایشگاه بردن، دستشویی بردن، پوشک خریدن، حمام کردن، دارو دادن، غذا دادن ، رخت شستن، ... همه و همه با خواهرت بود . تو واقعن چشم هایت را بسته ای یا اصلن نمی خواهی کار های او را ببینی؟! نمی فهمی که شوهر و زندگی خودش را این مدت وقف پرستاری از مادر کرده؟ توی مدت آن شش هفته که من خودم به عنوان شاهد اینجا بودم تو کجا بودی؟ آمدی خدا حافظی کردی و رفتی سفر نوروزی و بعد هم که برگشتی حتی یک سر نیامدی یک دست نوازش به سر این مادر بکشی!

 حرفی نداشته!

 بعد دایی بهش گفته که یا با صلح و صفا هر تصمیمی که دیگران گرفتند را قبول میکنی یا اینکه برای حل مسائل باید با دادگاه و وکیل به جای ما صحبت کنی. که این صد در صد به ضررت تو خواهد بود.

 انگار به فکر فرو رفته .

توضیح: برادرم  فردای برگزاری مراسم چهلم آمد و یک جنجال حسابی در خانه به راه انداخت که او باید به جای ما بیاید در خانه ی پدر زندگی کند و مراقبت از مادر را به عهده بگیرد!

+ کتا ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٤
comment نظرات ()