آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

من این روز ها را به امانت به دفتر چه ام سپرده ام و با خودم قرار گذاشته ام که یکی یکی این امانت را به این وبلاگ بسپارم. دوست دارم تا جایی که امکانش هست، روند زندگی ام را با همان ترتیبی که اتفاق افتاده اینجا بنویسم. گرچه که این وبلاگ فعلن حدود یک ماه از زندگی من عقب افتاده اما همه چیز سر جای خودش نوشته می شود و این حس خوبی برایم دارد. فکر نمی کنم پاکنویس کردن خاطرات اسمش خود آزاری باشد. به نظر من رویارویی و چشم در چشم حقیقت دوختن است. من از نگاه خیره و تلخ حقیقت که این سان عبوس چشم در چشم هایم دوخته فرار نمی کنم. می پذیرمش و حکایتش می کنم.

سر ورقی دوم:‌

مرگ پدر سر آغاز راه تاریکِ مبهم ترین مشکلات بود

پی نوشت :‌

خواستم دفتر چه ام را از توی کیفم در بیاورم و پاورقی بعدی را بنویسم دیدم خانه جا گذاشتم اش .

L

+ کتا ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٤
comment نظرات ()