آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

میان ورقی

یک:

سی و پنج روز از فوت پدر گذشته اما دلم همینطور هی میره پست قبل رو می خونه.

تا قبل از دیروز از توی دفتر چه، و از بعد از دیروز ، روی مانیتور. نمی تونم بگم چند بار اون آخرین دیدار رو خوندم و هر بار هم تصور کردم  همونجا هستم. فکر می کنم این قصه تا آخرین روز عمرم و تا آخرین دقیقه ی عمرم توی سرم تکرار بشه. مثل بچه ای که وقت خواب هر شب به مادرش بگه اون قصه رو بگو که هزار بار دیگه هم گفتی...

دو:

بعد از پاورقی پنجم ، توی دفترچه چند تا تکه ی پراکنده ی بی تاریخ هست که من اسمشو می ذارم میان ورقی! :

...

آرام نشستن

و در سکوت،

خطوط باریک طرح ِ درختی را در ذهن

مجسم کردن...

...

می آیند و می روند

ابر های اندوه

گاهگاهی هم

رعد و برقی،

نم  ِ بارانی...

...

رهگذر لب فرو بست

ایستاد

و درسکوتی که به کوچه ای تاریک می مانست

گم شد

 

+ کتا ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٠
comment نظرات ()