آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پاورقی پنج - آخرین ملاقات با پدر

پاورقی - بخش پنجم

.

می گذرد اما

همیشه نه به خیر...

:

(این یادداشت چند روز بعد از خاکسپاری نوشته شده و تاریخ ندارد)

سه شنبه ششم شهریور، ساعت ده دقیقه به سه رسیدم بیمارستان. رفتم سی. سی . یو. پدر، به عادت همیشگی اش به پهلوی راست خوابیده بود. رفتم سمت چپ تختش. کنار گوش چپش آرام صدا زدم:‌ « باباجان! »

چشم هایش را گشود و دیدم کنار چشم هایش قی بود. لبخند زدم و سلام گفتم. لبخند زد و سلام گفت. بعد دستمال برداشتم و قی کنار چشم هایش را پاک کردم. 

حالش را پرسیدم . گفت خوب است.

 پرسیدم :« پس صبح چی شده بود که پرستار اونجور حرف زد که  منو  نگران کرد؟»

 گفت: «طپش شدید داشتم» .

نگاهم از روی دستش رفت روی لوله ی سرم و در ادامه به سرمی که دارویی در آن بود و چکه چکه در دستش خالی می شد. 

( اشک! نیا... ! بگذار بنویسم. می خواهم آن روز آخر را دقیق و لحظه به لحظه بنویسم. رهایم کن! برو...)

بعد پدر از پهلوی راست، تغییر حالت داد و به پشت خوابید. دستش را نوازش می کردم. چه گفتم؟ چه گفت؟؟ احوال همه را پرسید. حال مادر را که پرسید گفت: 

« سراغ منو  نمی گیره؟ »

گفتم : « نه باباجان! ولی  خودتون که وضعشونو  می دونین! » ...سری تکان داد و

گفت:‌ « بهتر! ...غصه نمی خوره! » 

بعد رفتم سمت راست تختش. مانیتور را نگاه کردم. ضربانش حدود هشتاد بود. کمی بالا - کمی پایین. احوال خواهرم را پرسید و اینکه : « رفت سفر؟ »

گفتم : « بله! ساعت ِ دو راه افتاده و رفته»

بعد برایم گفت که صبح بعد از چند روز مشکل گوارشی اش بر طرف شده و خوشحال بود. و  ادامه داد که اما بعد از اینکه از دستشویی آمده طپش قلبش زیاد شده. و من در تمام این مدت دستش را در دست داشتم و آرام آرام نوازش می کردم. حالا دارم فکر میکنم خوب است که ما زیاد عادت به بغل کردن و بوسیدن هم نداشتیم. اما دلم چقدر می خواست ببوسمش...و مدام به مانیتوری که ضربان و تنفسش را نشان میداد نگاه می کردم. بعد از چند لحظه سکوت گفتم :‌

« دخترک می خواست براتون رادیو بفرسته، گفتم از پرستارا سوال کنم ببینم اینجا اجازه می دن یا نه! »

گفت: « لازم نیست بپرسی، ! بیار . »

گفتم :‌« براتون هد فون هم پیدا کرده که صداش مزاحم بقیه نباشه. »

گفت : « پس چرا نیاوردی؟‌»

گفتم : «‌ترسیدم امواج رادیو روی  سیستم ها ی دستگاه های سی. سی. یو تاثیر بذاره. »

خندید و گفت : «  پس اصلن از پرستار ها نپرس!...فردا رادیو رو بیار!! ...اگر بپرسی، اجازه نمی دن!‌ »

و هر دو خندیدیم.

بعد حمید آمد. با او هم خوش و بش کرد. بعد دخترک به گوشی ام زنگ زد. اول با من و بعد با بابا حرف زد. گفت که عمه ام از شمال آمده بود و رسیده بود خانه و گوشی را داد به عمه جان. من به ساعت نگاهی انداختم و آن زمان از چهار، کمی گذشته بود. و عمه جان گفتند که می خواهند بیایند بیمارستان اما من بهشان از خوب بودن حال پدر اطمینان دادم و گفتم که ساعت ملاقات گذشته و باشد برای فردا بعد گوشی را دادم دست پدر که با خواهرش صحبت کند. چند جمله ای حال و احوال پرسی کردند و همان وقت بود که حمید گفت دکتر آمده توی بخش و الان می آید سر تخت پدر. به پدر گفتم و او با عمه ام خوا حافظی کرد و  گوشی را داد به من. یکی دو دقیقه بعد دکتر به تخت پدر رسید. و حالش را پرسید. و پدر مثل همیشه گفت که خوب است. دکتر هم گوشی معاینه را به گوش گذاشت و روی قلب پدر تکان میداد و او هم گفت :‌ « خوب است! » بعد مانیتور را نگاه کرد و گفت : « هیچ مشکلی نیست.» بعد به من و حمید نگاه کرد و گفت : « الان بیست و چهار ساعته  که وضع ایشون ثابته و همه چی مرتبه!‌ بنا براین ما دیگه تو سی. سی یو با ایشون کاری نداریم. فردا صب منتقلشون می کنیم به بخش عادی که یه شب هم اونجا باشن و آخر هفته هم مرخصشون می کنیم.»

هم پدر و هم ما با این حرف دکتر نفس راحتی کشیدیم که بر لب همگی مان از آن لبخند ها آورد که بی تعارف می آیند و می نشینند...

بعد دکتر گفت از او می خواهد که در این چند ساعت باقی مانده که هنوز تا صبح فردا در سی سی یو هست، از جا برخیزد و راه برود و بطور کلی هر فعالیتی که در منزل بطور معمول انجام می دهد اینجا هم بکند مثلن ورزش و یا خم و راست شدن که فعالیت هایش تحت نظر باشد و عملکرد قلبش کنترل شود که چنانچه لازم بود دارویی کم و زیاد شود همینجا بفهمند. پدر گفت :‌« چشم!»  و دکتر آرزوی بهبودی کرد و خدانگه دار گفت و از تخت او به تخت دیگری رفت. دکتر که رفت ، پدر به خنده گفت‌: « می خواستم بهش بگم پس یه خورده سیب زمینی و پیاز و یک ماهیتابه هم  به من بدین ! چون من تو خونه آشپزی یم می کنم!!!» و هر سه خندیدیم.

من نگاه به عقربه های ساعت کردم که رسیده بود به چهار و نیم. و پرستار بخش آمد و به ما گوشزد کرد که فرصت ملاقات تا چهار بوده و نیم ساعت از وقت ملاقات گذشته.

پدر به ما گفت : « شما ها برین دیگه! » بعد گفت که فردا برایش حوله ی حمام ببرم که در بخش عادی می خواهد حمام بگیرد. من گفتم : « چشم»

بعد خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم.

و این، آخرین دیدار ِ ما بود.

چقدر دلم می خواهد همینجا این خاطره را تمام کنم. همانطور که لبم روی پیشانی بود. همه چیز مثل یک تصویر ، ثابت شود و بعد تر ، هیچ ، زمان نگذرد. .... می شود ؟ می شود آیا ؟ ...

.

.

 

  

 

+ کتا ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٩
comment نظرات ()