آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پاورقی چهار -

سر ورقی :

اولن که سلام!

دومن که : امروز بعد از مدت ها -که نمی دانم چقدر است- آمده ام شرکت. یک مقدار ذوق زده ی وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی هستم. بطوریکه دقیقن نمی توانم تصمیم بگیرم که کجا را بخوانم و یا چه بنویسم!!

  ادامه ی زندگی همچنان در پاورقی ها جاری است...

.

پاورقی - بخش چهارم

سه شنبه -ششم شهریور

سمند ِ  زرد نزدیک می شود و سرم را جلو می برم و همراه حرکت ماشین، می گویم: « بیمارستان پارس دو تومن!» . می ایستد.

می روم کنار شیشه و می پرسد : « کجا؟» دوباره تکرار می کنم و با سر اشاره می کند که سوار شوم.

رادیوی تاکسی را روشن می کند و گوینده ی اخبار، خبر برنده شدن تیم والیبال جوانان را می گوید. ماشین توی ترافیک گیر کرده. چند ماشین دیگر دو بله ایستاده اند و راه بندان شده. دلم شور می زند. همینجا ترجیح میدهم دفتر چه ام را از کیفم بیرون بیاورم و تا بیمارستان، سرم را گرم نوشتن کنم.

هوا گرم است. صدای رادیو آزارم می دهد. حواسم را از همه چیز ، حتی خودش پرت می کند. الان درباره ی عبدالله گل حرف می زند. توی ماشین بوی دود گازوئیل می آید. رسیده ایم به میدان فاطمی. انقدر بی قرارم که ناگهان حس می کنم نوشتن هم دردی از درد هایم دوا نمی کند. مخاطب درونی می گوید : « بیرون را تماشا کن!». ادامه می دهد: « آرام باش... آرام باش و مثل دیگرانی که در دیگر ماشین ها نشسته اند بیرون را تماشا کن.» ازش می پرسم :‌ «بیرون؟» و او جواب می دهد :« مردم، ...ماشین ها ،‌... حکایت عبور و اصرار آفتاب...» نگاه می کنم و مردی را می بینم که دارد با پلیسی که جریمه اش کرده جر و بحث می کند، از کنارش می گذریم و از میان حرف های مخاطب درونی به حکایت عبور فکر میکنم.

رادیو دارد از استعفای رابرت گونزالس می گوید. دلم بیهوده شور می زند؟‌یک ساعت پیش زنگ زدم به سی . سی . یو و پرسیدم : «پدرم امروز به بخش عادی منتقل می شود؟‌» پرستار گفت : « نه!» و بعد بلافاصله با لحن کشــدار تری تکرار کرد :‌«‌ نـــــه...!»‌  و با نه ی دومی من نگران شدم. پرسیدم : « چیزی پیش آمده ؟ ...حالشان خوب است؟ » گفت : «‌ فعلن خوب هستند.» و همین فعلن نگرانی ام را بیشتر کرد.

الان دیگر داریم می رسیم دم بیمارستان. دفتر چه را باید توی کیفم بگذارم.

 

 

+ کتا ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۸
comment نظرات ()