آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پاورقی سه

 

هر روز صبح این همه کار که دور و برم ریخته را رها می کنم،

سر در آغوش کلمات فرو می برم

و های های گریه می کنم.

.

.

 

پاورقی بخش سوم

هنوز دوشنبه پنجم شهریور

.

امروز صبح هم  بعد از برنامه های صبحگاهی ِ مادر، بیدار باش و دستشویی و صبحانه و داروها آمدم بیمارستان. از موقعی که رسیدم تا به حال، پدر خواب است. نمودار سینوسی قلبش به نظر طبیعی تر از دیروز می رسد. دیروز هیچ فراز و فرودی نداشت. یکی دوبار بالای سرش آرام صدایش کردم اما خواب ِ خواب بود بعد آمدم کنار در و به نگهبان بخش سی.سی.یو سفارش کردم که هر موقع دید پدرم بیدار شده اگر برایش مقدور بود خبرم کند و آمدم بیرون پشت در شیشه ای ِ سی.سی.یو و آن سوی شیشه، چشم دوختم به جشم های نگهبان و در این فکر بودم که عجیب است که توی این بیمارستان برای کسانیکه در این بخش  بیمار دارند یک فضای انتظار در نظر گرفته نشده. باید همینطور پشت در ایستاد. چند نفر دیگر هم مثل من ایستاده بودند، یک آقایی بود که گویا قرار بود بیمارش از سی.سی.یو به بخش عادی منتقل شود، مدتها ایستاده بود و بخش بهش گفته بود که آماده است اما به سی.سی.یو زنگ نمی زد که اطلاع دهد بیمار را ببرند. یک خانم و آقا هم تازه یک بیمار را آورده بودند و خانمی دیگر هم چند قدم آنطرف تر ایستاده بود.

مدتی کتاب ابوالعلا را خواندم بعد رفتم باز به پدر سرزدم که همچنان به پهلوی راستش خوابیده بود بعد آمدم اینجا که الان نشسته ام: اتاق انتظار زایمان! که یک طبقه از سی.سی.یو پایین تر است.

اینجا یک دیوارش از نیمه به بالا شیشه است و طبقهء پایین پیداست که کافه تریای بیمارستان و لابی  ِ ورودی را می شود دید. بوی خوش قهوه هم در هوا جریان دارد که سخت آدم را به هوس می اندازد اما اگر  از بخش خارج شوم برای دوباره آمدن به مشکل بر خواهم خورد.

ساعت دوازده و نیم است.

بعد از ظهر شاید چند نفر به ملاقات بیایند، شاید هم کسی نیاید.

 

 

 

+ کتا ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٧
comment نظرات ()