آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پاورقی دو

باز هم توی کافی نت هستم. همین الان خواندن کامنت های این وبلاگ را تمام کردم و باید اعتراف کنم که از بهترین ثانیه های عمر این روز های من همین خواندن کامنت های شماست.

صبح یک تکه توی دفتر چه ام نوشته ام که اول می خواستم آنرا جای این یادداشت بنویسم اما فکر کردم بهتر است به ادامه ی پاورقی ها اضافه شود. بعد هم مخاطب درونی توی دلم گفت:

می بینی چه ساده همه ی زندگی تبدیل می شود به پاورقی ها... ؟

پاورقی بخش دوم

دوشنبه پنجم شهریور

دیروز صبح فهمیدیم که نتایج قطعی معاینات مشخص ساخته که بخش تحتانی قلب پدر دچار امفاکتوس شده.

از وقتی این خبر را شنیدم عجیب دلم گرفت. دوساعتی طول کشید تا بردندش آنژیوگرافی. پشت در آنژیو هم شاید نیم ساعتی معطل بودیم که من تمام مدت گریه می کردم. تا اینکه دکترش بیرون آمد و چون توسط دکتر میم که فعلن مدیر عامل بیمارستان است دیروز  با حمید آشنا شده بود، ایستاد و به ما گزارش مختصری داد که رگی که دچار مشکل شده یکی از رگ های فرعی قلب است و اگر چنانچه از رگ های اصلی می بود با یستی حتمن عمل می کردیم اما با توجه به سن شان و اینکه رگ هم فرعی بوده، ترجیح می دهند با دارو بیمار را تحت کنترل داشته باشند. برخورد دکتر صمیمانه و خوب بود. آرام شدم. و بعد از چند دقیقه پدر را هم بیرون آوردند و دیدمش که به هوش بود و حرف میزد. من و حمید را دید و خندید. و بعد داشت برای حاملین برانکارش توضیح میداد که « ...  آنژیو گرافی اصولن برای همه واجب و لازم است...! » که بردندش توی آسانسور.

 

+ کتا ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٧
comment نظرات ()