آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پاورقی یک

توی کافی نت هستم. مادر را سپرده ام دست عمه ام و دخترک را گذاشته ام کلاس زبان و نمی دانم چرا آمده ام اینجا! دلم برای همه ی وبلاگ هایی که می خواندم تنگ شده. عذر مرا بپذیرید که به نوشته های شما مجال سر زدنم نیست.

توی خانه فعلن به پرستاری از مادر نشسته ام. و آنجا کامپیوتر نداریم. خودم هنوز نمی دانم این پانزده روز چطور گذشته... به مدد زاناکس دلهره هایم هم بهتر است.

نمی دانم کار درستی هست یا نه اما توی دفترچه یادداشتم از تاریخ سوم شهریور تا به حال یازده صفحه نوشته ام که دوست دارم اینجا هم بیاید. هر چند که یاد آوری اش برایم سخت است و گذشتن از آن روز ها و خاطره هایش آسانتر می نماید اما نمی دانم به چه دلیلی دوست دارم این نوشته ها اینجا هم ثبت شوند... هر چه باشد این وبلاگ برای نوشته های دفتر چه ام در این چندسال گوش شنوا و امانت دار خوبی بوده... این یازده صفحه را هر بار که فرصت داشته باشم سری به کافی نت بزنم بشکل یک پاورقی خواهم نوشت.

پاورقی - بخش اول

شنبه سوم شهریور

امشب پدر در سی سی یو خوابیده. نمیدانم چطور است. اما دکتر ها می گویند بد نیست. با این همه بعد از جواب آزمایش ها و نوار قلب، فوری توی سی سی یو بستری اش کردند.

بغضی توی گلوی من هست و نیست. مثل دل که توی دلم هست و نیست...

+ کتا ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢۱
comment نظرات ()