آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سیزده روز پس از مرگ پدر

درست از صبح چهارشنبه هفتم شهریور، یک میهمان نا خوانده آمده توی دلم جا خوش کرده و کنگر خورده و لنگر انداخته. : دلشوره.

 

هر شب که می خوابم با پشت سر گذاشتن دشواری های روز پیشش با خودم می گویم امشب که بخوابی و صبح که بیدار شوی این میهمان هم پیش از بر خاستن ات بلند شده از خانه رفته بیرون. اما الان سیزده روز است که همینجا ست. روی بلند ترین سکو نشسته و پا روی پا انداخته و از خودش پذیرایی می کند.

 

صبح چهارشنبه هفتم شهریور حضورش برایم طبیعی بود. خب، پدر، غروب روز پیش اش از دنیا رفته بود و هزار کار ناکرده روی دستم مانده بود. خواهرم سفر بود و هنوز خبر نداشت. چهارشنبه باید همه ی فامیل را خبر می کردیم که برای روز خاکسپاری بیایند، باید خانه را هم برای میهمان هایی که به سر سلامتی می آمدند مهیا می کردیم. باید غم تازه ی نبودن پدر را هم در این میان همراه خود میان همه ی کار ها می کشاندیم. دلشوره حقش بود که بیاید و تا شب هم پا به پای دلم بماند...

 

صبح پنجشنبه هم که شب پیشش تقریبن هیچ نخوابیده بودم و همان دم صبح خوابم برده بود، هوا هنوز تاریک روشن بود که دلشوره انگار به در و دیوار دلم مشت می کوبید تا بیدارم کرد. آن روز باید جسم پدر را به خاک سرد می سپردیم. آن روز خواهرم هم از راه می رسید... دلشوره خوب فرمانروای دلم بود. همه توی گوشم زمزمه می کردند که خاک آرامش می آورد. امروز را تاب بیاور. جسمش که توی خاک آرام بگیرد تو هم آرام می شوی... پنجشنبه که سر بر بالین می گذاشتم با خودم فکر می کردم که امانت را به مقصد رساندیم. صبح فردا نباید از دلشوره خبری باشد...

 

اما صبح جمعه باز با همان شدت روز پیش از خواب بیدارم کرد. دیگر نگران چه بودم؟ ...مراسم ختم؟ تهیه و تدارک حضور آشنایان که بنا به وصیت پدر به جای مسجد باید در خانه برگزار می شد؟ ...باز هم دلشوره طبیعی بود. ختم روز یکشنبه برگزار می شد و من جواز حضور دلشوره را تا یکشنبه هم تمدید کردم. اما صبح دوشنبه هم همان وضع همچنان برقرار بود.

 

منتظر برگزاری شب هفت پدر شدم. صبحش رفتیم سر مزار و شب در خانه حدود هفتاد میهمان داشتم . همه چیز آرام و خوب برگزار شد. صبح جمعه دیگر نمی بایست خبری از دلشوره باشد...

 

اما جمعه و شنبه و یکشنبه و همین امروز که دوشنبه بود هم این میهمان لعنتی پر رو و سمج نشسته گوشه ی دلم. می ترسم به حضورش عادت کنم. یادم بماند که  درد، نباید که عادت شود...

.

 

 

پی نوشت: از همه ی همدلی ها و تسلیت گویی های صمیمانه ی دوستان نازنین این وبلاگ بی نهایت سپاسگزارم...

 

+ کتا ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٩
comment نظرات ()