آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شهاب

در کتابفروشی، تنها فکری که نمی کردم این بود که این مرد جوان خوش صحبت و دانا و ظریف، همان شهابکی باشد که اولین بار که دیده بودمش چهار ساله بود.

پسرکی لاغر با عینکی که شیشه هایش چشم های زیبایش را درشت تر از آنچه که بود می نمود و همین سبب توجه بیشتر به این چشم ها ی باهوش میشد.

 

 شبنم همیشه از شهاب تعریف می کرد. از حرف های کودکانه ی خردمندانه اش. من طرز صحبتش را دوست داشتم.شهاب خردسال بود اما با لحن مردان بزرگ حرف می زد. طوری که وقتی سخن می گفت می فهمیدی که نباید به قد و هیکلش توجهی بکنی. او به هیچ و جه خرد سال نیست.

بار آخری هم که دیده بودمش حدود هشت سال داشت. فلوت ریکوردر سبز رنگی داشت و تازه با موسیقی آشنا شده بود. برایمان در فلوتش می دمید و خوب هم می دمید. به طور خلاصه می شود گفت که شهاب کودکی فراموش نشدنی و دوست داشتنی بود.

 

 وقتی کتاب ها را سفارش دادم و فامیلی ام را گفتم ، در چهره ام دقیق ش و گفت که شبیه یکی از دوستان قدیمی خواهرش هستم. من نام خواهرش را پرسیدم و او نام مرا گفت.

نزدیک بود مثل کودکی هایش ببوسم اش اما یک آن متوجه شدم که  او بزرگ شده و ما هم در یک مکان عمومی هستیم. شهاب همان شهاب بود با این تفاوت که عینک بر چشم نداشت. لحن صدایش و گونه ی سخن گفتن اش همان شهاب کوچک و دوست داشتنی بود.

بار بعد که برای گرفتن کتاب ها رفته بودم گفت که دو  وبلاگ دارد. نشانی وبلاگ هایش را داد. در یکی از آنها شعر می نویسد و در دیگری به معرفی کتاب پرداخته.

 

وقتی شعر هایش را دیدم اشک توی چشم هایم از ظرافت احساسش جمع شد. بی نهایت زیبا می نویسد. فهمیدم که فرانسه هم می داند و شعر هایی از پل الوار هم ترجمه کرده که در آرشیو وبلاگش پیدا می شود. همانجا فهمیدم که موسیقی را هم با نواختن ویلون ادامه داده. برای من مایه ی افتخار است آشنایی و ادامه ی دوستی با شهاب عزیز.  

+ کتا ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۳۱
comment نظرات ()