آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

میهمان

بار اولی که دیدمش ...

سه نقطه می گذارم و نوشته را بعد از همین چهار کلمه رها می کنم و صفحه های دفتر چه را ورق می زنم عقب. به تاریخ نوشته ها توجه می کنم و می رسم به صفحه ای که اولین بار ازش نوشتم. خود صفحه تاریخ ندارد اما جایی بین بیست و دوم و بیست و چهارم مرداد نوشته شده. فرض می کنیم بیست و سوم بوده. باز می گردم به همین صفحه و سه نقطه می گذارم و ادامه میدهم...

بیست و سوم مرداد بود. یعنی همین شش روز پیش.

صبح اول صبح ، مثل هر روز در مدت زمانی که باید آب کتری جوش بیاید تا بتوان چای دم کرد، آبپاش بدست توی بالکن بودم. کمی خوابالود و کمی بیدار آب می ریختم پای گلدان ها که یکهو از پای نارنج زینتی دیدم چیزی بلند شد و آمد روی ساقه ی برگ گندمی نشست. چه بود؟! از سوسک بزرگ تر. از گنجشک کوچک تر...

خواب از سرم پرید و خوب که نگاه کردم دیدم ملخی ست به چه بزرگی!! قدش بی اغراق به ده سانتیمتر می رسید. نمی دانم چرا از دیدنش خوشحال شدم. دویدم دوربین آوردم و عکسش را هم گرفتم. بعد هم این حس از خواب پریدن توامان من و ملخک سبب شد که برای نوشتن هایکویی تلاش کنم :

قطره آبی

تو را پراند و تو مرا...

ملخک!

عصر همان روز دوباره رفتم توی بالکن پی اش گشتم. نه پای نارنج زینتی بود و نه روی ساقه ی برگ گندمی. خیال کردم رفته و با افتخار عکسی که ازش گرفته بودم را نشان دخترک دادم.

فردای آن روز ، غروب که به شمارش و بازرسی غنچه های یاس رفته بودم حس کردم که در سر شماری مشکلی پیش آمده اما گذاشتم به حساب اشتباه خودم. باز توی ذهنم مرور کردم که سیزده تا غنچه ی یاس منهای چهار می ماند ۹. من انتظار می کشم و غنچه های یاس زیر سایه ی این انتظار بزرگ می شوند حسابشان را دارم که هر شب چند تا باید بشکفد . معملون سه تا سه تا می شکفند اما چرا امشب دو تا؟! اصلن هم به ذهنم خطور نکرد که ملخ ممکن است خورنده ی گل های یاس من باشد.

همان روز برای بار دوم ملخ را دیدم که بر تنه ی نارنج زینتی نشسته بود. دخترک را صدا زدم که از نزدیک ببیندش. آمد و تعجب زده گفت: اَ اَ اَ چه بزرگه‌ ! ! ! ... می خوای بگیرمش بندازمش بیرون؟‌ گفتم نه ! مهمونه...برو جلو کله شو ببین... ببین چه چشمای خوشگلی داره!‌

 و ملخ انگار که بداند مورد توجه قرار گرفته گویی بادی به غبغب انداخته بود.

روز بعدش یکی دو گلبرگ یاس را ریخته بر زمین دیدم. عجیب بود . چون یاسی که خودش از شاخه جدا شود که پر پر نمی شود...

روز بعد باز در سرشماری غنچه های شکفته و نشکفته دچار مشکل شدیم. ملخ مثل روز های پیش گاهی دیده می شد و گاهی نه. تا اینکه دیشب یعنی غروب بیست و هشتم مرداد دیدم نشسته روی ساقه ی یاس. آنشب قرار بود دو غنچه ، بلکه هم سه تا بشکفد.

دخترک رفت دستکش یکبار مصرف پوشید که برش دارد و بیاندازدش بیرون. باز گفتم میهمان است، بگذارد زندگی اش را بکند. اما شب که آمدم از سه تایی که باید می شکفت ، تنها یکی مانده بود...

هر شب سه غنچه

میشکفد ، امشب تنها یکی...؟

آه ملخک!

میهمان خوب از خودش پذیرایی کرده بود. دلم گرفت. شب بود و دیده نمی شد پای کدام گیاه پنهان شده. تا صبح غصه ی قربانی شدن یاس ها را خوردم.

صبح امروز با همان ترفندی که روز اول پیدایش کرده بودم، آب پاش به دست رفتم توی بالکن و یکی یکی پای گلدان ها آب ریختم. این بار کنار برگ های گل خورشیدی بود و آب که ریختم پرید روی ساقه ی شمعدانی.

دخترک آمد و با شجاعت دستکش را از من گرفت و همانطور که می پوشید، تعریف می کرد که هر سال توی شمال با بچه ها میر فته ملخ می گرفته و خلاصه اینکه در این کار ماهر است!‌ خودش این کار را انجام خواهد داد. و تا این حرف ها را می زد دستش را برده بود  تا نزدیکی های ملخ.

من حرص می خوردم که : زود باش! بگیرش دیگه ! الان می پره میره یه جای دیگه...و توی ذهنم این تکه ی آن قصه ی قدیمی را کسی تکرار می کرد که یک بار جستی ملخک / دو بار جستی ملخک!‌...آخر به دستی ملخک... و دست دخترک همچنان آرام به ملخ نزدیک می شد ولی اقدام به گرفتن نمی کرد!

بالاخره متخصص ملخ گیری اعلام کرد که زاویه ی قرار گرفتن ملخ روی شاخه بد جوری است و از این زاویه تا به حال ملخ نگرفته! من همچنان حرص می خوردم که الان فرار می کنه ها...الان می پره ها...

و آخر سر دخترک عقب نشینی کرد و گفت که ملخ هایی که قبلن گرفته بود به این بزرگی نبوده اند. دستکش را در آورد و داد به خودم!

دوباره دستکش را بدست کردم و مصمم رفتم جلو و ملخک را آسان میان انگشت هام گرفتم. پاهایش را دور ساقه ی شمعدانی محکم کرده بود مثل آدمی که به شاخه ی درختی آویزان مانده باشد و شاخه را محکم در آغوش گرفته باشد بود. کشیدمش و به سختی از ساقه کنده شد. طفلکی میان انگشت های من وضع خوبی هم نداشت. یکی از پاهایش انگار بد جور مانده بود که دستم را کمی شل کردم که پایش را آزاد کند. بعد هم از بالکن طبقه ی چهارم محکم پرتش کردم توی حیاط که به خیال خودم برود توی باغچه و چند روز هم آنجا میهمان باشد. ملخک سه چهار متر را با شتابی که از پرتاب من داشت در هوا سرگردان بود. بعد تعادلش را بدست آورد و شروع به پرواز کرد. جهتش را به سمت حیاط همسایه تغییر داد و پرواز کنان به آنجا رفت. شاید در آن حیاط هم سراغی از گل ها داشت...

+ کتا ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٩
comment نظرات ()