آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
می ایستادی به تماشا و دلت می رفت میان شاخه ها به بازیگوشی.
در پیش زمینه ی سکوتی که هنوز در گوشم تکه تکه هایی از آن باقیست، صدای آب بود و صدای پرندگان. و لحظه ها آنچنان شفاف که هوای کوهستان.
گورستان آرامی داشت و کنار گور ها کودکان بازی می کردند. می خواستم از این صحنه عکس بگیرم :بچه ها پر سر و صدا بازی می کردند و سر و صدایشان ، همسایگان را نمی آزرد!
تماشای این بازی حس غریبی داشت. نزدیکی بین کودک و گورستان. تضادی تماشایی بود. انگار خود خود زندگی و خود خود مرگ در تصویری دست در گردن هم انداخته بودند و می خندیدند.
گور کاوه کلستان هم آنجا بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت: افجه دهی ست حوالی لواسان