آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی

به اشکی نریخته میماند...

 

دلم خواست اینو بنویسم. کنار کاغذ پوستی های زیر دستم همیشه می نوشتم. حالا که نقشه کشی شده باشه اتو کد..کاغذ پوستی شم میشه وبلاگ.

فقط دنباله ش نمیشه طرح های نا مفهوم کشید و سایه روشن خط خطی کرد و ندونست تو چه فکر رفت و تا رئیس بیاد بالاسر میزت یه دسته کاغذ اتود یا یه کتاب دیتیل انداخت روش.

بعدشم مثل هزار تا حرف دیگه پاکش کرد که کارو که میذارن جلوی کار فرما آبرو ریزی نشه...

شبنم! کجایی؟ پوستی نوشته هامون کجان؟ چشمای زشت شف آتلیه مون و هوای ظهر های پاییزانه با شیر کاکائو و کیک تو پارک لاله؟...

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢٧
comment نظرات ()