آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

سه شنبه شب

سردرد بدی دارم. درد از پشت چشم هایم پخش می شود توی پیشانی ام و بعد مثل مه رقیقی همه جای سرم می پراکند. چشم که می بندم حس می کنم در کوره راه هایی سرد و زمستانی ام. گردنه هایی پر مه. پیدا و ناپیدا. همراه گردنه ها گم و پیدا می شوم. برهه ی سختی ست. سیاه و تاریک. بغضی هم دارم به همین تاریکی که حواسم که از خودم پرت شود، اشک صورتم را پر میکند. به زور نگاهش داشته ام. یادم نرود. یادم نرود. ... و یادم رفت که بگویم یک حجم بزرگ هم انگار که حبس شده توی سینه ام. ابری متراکم که نه فرو می رود و نه فرا می آید. ... تنهایی ات یار! بر شانه های من سخت سنگین می آید. باری که نه می توانم اش کشید، نه بر زمینش نهاد...

عید ما یک برآوردی از قیمت ساختمان تا پایان کار داشتیم که مثلن صد میلیون تومان لازم است تا کار به پایان رسد. تا الان آن مبلغ خرج شده و دقیقن صد ملیون دیگر لازم است. عجیب است؟‌برای ما که در ایران زندگی می کنیم. نه! چرا که از بعد از عید همه چیز دقیقن دو برابر شده . یا حد اقل توی بخش مصالح ساختمان و مزد کارگر و کرایه حمل و نقل دقیقن همه چیز دو برابر شده. ...

 دیشب حمید داشت با شوهر خواهرش که سوئد زندگی می کند و یکی از شرکای ساختمان است صحبت می کردو
 یک خورده بگو مگو و عصبانیت پیش آمد
 سر قیمت ها
 
که چرا برآورد ها به هم ریخته
 حمید هم سعی داشت بهش حالی کند که بابا اینجا ایران است 

هیچ چیز قابل پیش بینی نیست
 
یک شب می خوابی صبح پا می شی با یه کلمه حرف ِ یک نفر، قیمت ها دو برابر می شود
 این چیز ها رو تا اینجا زندگی نکنن نمی تونن درک کنن...

حس کردم که چه تنهاست...
 

+ کتا ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٤
comment نظرات ()