آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حکایت یک خبر از زبان پدر

زن جوان بالای نردبان کوچکی بود که قدش را تا به آنجا که دستش به چوب پرده برساند ، می رساند. ( من که هستم اینجا؟! دانای کل؟‌...) مخاطب درونی می گوید که دانای کل که کهنه شده. تو باید یا زن باشی که رفته بالای نردبان یا مرد که دارد نگاهش می کند. دوست داری کدام باشی؟ من نمی دانم. بهش می گویم : هیچکدام! این که داستان نیست. یک حکایت است.

شانه بالا می اندازد و جوری که انگار ناراحت شده و می خواهد بگوید به او مربوط نیست و از اول هم مربوط نبوده و بی خود دخالت کرده ساکت می شود.

من به ذهنم می رسد که به جای اینکه بگویم زن جوان، اسم حقیقی اش را بنویسم که مخاطب درونی از اشتباه در بیاید و باور کند که این یک داستان نیست. اما هر چه فکر میکنم اسمش را به خاطر نمی آورم. تنها عکسش ، همان عکسی که مینا همین یکی دو هفته پیش که برای عید تولد حضرت علی آمده بود اینجا و از توی کیفش در آورد و نشانمان داد می آید در ذهنم. ... (کات!)

اینجا که می رسم حمید از در اتاق وارد می شود و می بیند که دارم اندهگین و  با لب و لوچه آویزان توی دفتر چه ام همن ها را می نویسم که شما الان دارید می خوانید.

لبخندش ناپدید می شود و می پرسد: « چی شده؟؟» می گویم: « شنیدی جریان عروسی پسر مینا به هم خورد؟ » می گوید:« آره! »

***

اول که شروع به نوشتن این متن کرده بودم مانده بودم که با چه زبانی می شود این چنین اندوهی را نوشت. سرگذشت ناگوار پسر مینا که همسر اولش چطور بهش خیانت کرد و کارشان هنوز یکسال از ازدواجشان نگذشته به جدایی کشید. جریان ناخوشایند طلاق و بعد هم افسردگی پسر جوانی که زندگی مشترکش را مدت زیادی نبود که با هزار امید شروع کرده بود. و بعد از آن گفته بود که دیگر نمی تواند در این شهر زندگی کند و با این خاطرات کنار بیاید.

این شد که مادرش به فکر افتاد که به شهر دیگری بفرستدش و آخر راهی شیراز شد. توی شیراز یک کار و کاسبی برایش جور کرد و خانه ای اجاره کرد و وقتی  اول بهار امسال روی لب های  مینا که همچنان نگران تنهایی و افسردگی اش بود ، لبخندی دیدیم و احوال پسرش را پرسیدیم،‌ با خوشحالی گفت که همانجا توی شیراز از یک دختری خوشش آمده و خانواده ی دختر هم موافقت کرده اند که با هم ازدواج کنند.

***

اول ِ این متن، پدر تازه خبر را بهم گفته بود. و توی بهت خبر مانده بودم. در فکر بودم که حالا با این خاطره ی ناخوش ، توی شیراز هم بماند که چه! همان موقع که زن جوان را فرستاده بودم بالای نردبان و مانده بودم که صحنه ی افتادنش را چطور می شود بیان کرد و درد مچ دستش را و اینکه چطور رسانده اندش به بیمارستان و مچ عروس را گچ گرفته بودند و گفتند که نمیدانند مقصر که بوده که دچار آمبولی شده ... اما به هر حال خبر اینطور رسیده بود که زن جوان دور روز مانده به عروسی اش در اثر آمبولی از دنیا رفت.

***

من اول ِ این متن را با این حس شروع کرده بودم. به همین تلخی بود. اما آنجا که حمید وارد شد، درست بعد از نوشتن آن (کات!) و بعد از اینکه گفت :«آره!» حال و هوا کمی فرق کرد:

:

 گفتم : «چی شنیدی تو ؟ » گفت:« عروسی به هم خورد دیگه ! ... عموی عروس فوت کرده !»

چشم هایم گرد شده و ابرو هایم بالارفت و دوباره پرسیدم: « عموی عروس؟!!»

گفت: « آره! ... دیشب عمه ت گفت. تو نشنیدی؟ » گفتم: « بابا همین الان به من گفتن خودِ عروس! » گفت: « بابات گوشش سنگینه اشتباه شنیده. من مطمئنم»

***

حال که به آخر این متن رسیده ام دارم فکر میکنم از دنیا رفتن عموی جوان عروس هم که داشته برای کمک به عروسی برادر زاده اش پرده های خانه ی آنها را می آویخته هم کم غمناک نیست. اما نه به آن اندازه که موقع شروع متن بود. روحش شاد.

+ کتا ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢۱
comment نظرات ()