آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

امشب باید بریم فرودگاه. نوید بر میگرده. ولی مامانش تا ده روز دیگه هست.

سپیده هم داره یازده روز دیگه میره.

من نمی دوم چرا یه خورده ساکت ام. خودم و کلمه هام همه ساکتیم.

حمید داره با یک کسی حرف میزنه که برای یه کاری فردا بره گرمسار. از این کارای بی خودیه که من میدونم بی خود بی جهت میره و میاد و آخرشم هیچی به هیچی. (با لحن و صدای گلام توی سفر های گالیور خوانده شود)

امشب یه جا هم مهمونیم که احتمالن نمیشه بریم. چون من باید تا حدود ساعت نه مادر رو بخوابونم. بعد که بریم اونجا که ولنجکه و یک عالمه راهه باز یازده برگردیم که دوازده نوید و ببریم فرودگاه.

این ماه دیگه اتیش زدم به بنزینم! هی نوید و ویدا رو بردیم این ور و اون ور...

چه پنجشنبه ی عجیب و ساکتیست. حتی کولر روشن هم نمی شکند سکوتش را. فکر کنم این همه سکوت به خاطر نزدیک شدن رفتن سپیده باشد. ...

+ کتا ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱۸
comment نظرات ()