آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
مادر بی تاب است. بی آن که بداند چرا.
مثل مرغی اسیر بال بال می زند. به در و پنجره می کوبد . در خانه تند تند راه می رود.
می خواهد در را بگشاید. گشوده نمی شود. مرا نمی شناسد. نمی داند که هستم...
و چرا نشسته ام اینجا و توی این دفتر چه ی نارنجی چه می نویسم.
.
آه مادر کاش
پرنده ای ... ،
پرنده ای بودی و من
رهایت می کردم
در آسمان ِ
آبی ِ
آرامش...
.
مادر پــــــرنده ایست
افــــــــــتاده در قفس
بی بال و بی پر است
افـــــــــــتاده از نفس
.
مــــــادر کـــبوتریست
تنهــــــا و بــــــی پناه
دور از درخــــــت و گل
از آســـــمان و مـــــاه
.
مادر ترانه ایســــــــت
از یاد رفـــــــــــــته دور
کــــو نغــــــمه های او
ای اشک های شور؟...