آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تلاش برای انجام یک کار فرهنگی به علاوه ی ۹ تا يازده تاثير گذار ها

.

... اول اینکه یه سری به اینجا  بزنین ببینین نظرتون چیه ...

....

هان؟!

.

.

.

 پی نوشت: لینک مرتبط شماره یک : پست تازه ی عادله

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوم اینکه بخش یکی مانده به آخر تاثیر گذار ها ...:

راستش دارم فکر می کنم تاثیر گذار ها داره شامل مرور زمان میشه.

اما چون به خودم قول داده بودم بنویسمشون خب نمیشه که ننویسم. میشه؟

...

توی این مورد شماره نه ، پدر یکی از همکلاسی هام که کارمند وزارت علوم بود خیلی نقش موثری داشت. اون بود که گفت:

اگه به معماری علاقه داری، بعد از انتخاب های معماری دانشگاه تهران و ملی و علم و صنعت، کاردانی های همین سه تا دانشگاه را بزن! چون هر سال امتحان ناپیوسته برگزار می شود و شانس قبولی ات در آزمون نا پیوسته زیاد خواهد بود.

من هم همین کار را کردم.

آن زمان ما حق داشتیم به ترتیب علاقه مان چهارده تا رشته انتخاب کنیم. من هم سه تای اول را زدم کارشناسی ارشد معماری تهران و ملی و علم و صنعت و انتخاب های چهارم تا ششمم شد کاردانی همین رشته توی همین دانشگاه ها و قبولی ام شد انتخاب چهارمم.

بعد که کارنامه ام آمد دیدم  چندین رشته ی دیگر که تا مقطع کارشناسی بود هم قبول می شدم. مثلن: کارشناسی حسابداری و علوم اقتصادی و شیمی و دبیری شیمی. اما انتخاب رشته کاردانی معماری باعث انتخاب یکی از اصلی ترین راه های زندگی ام شد.

ده

توی همان دانشکده بود که با همان آقای میم که شهریور سال گذشته دیداری با او داشتم آشنا شدم. و از تاثیر شگرف او هم نمی توانم چشم بپوشم.

او بود که مرا با شعر شاملو آشنا و سپس عجین کرد. او بود که نویسندگان آمریکای لاتین را بمن شناساند و کتاب هایش را بی دریغ در اختیارم گذاشت. او بود که صد سال تنهایی را داد بخوانم. او بود که عاشقم کرد. و او بود که تجربه ی شکست عشق را هم سر راهم گذاشت....

یازده

این شماره یازده هم که خودش خبر ندارد که تاثیر گذار ترین آدم زندگی من بوده اسمش هاله است! از دوستان هم دوره ای دانشکده بود.

هاله آن موقع توی شرکت حمید کار می کرد. سال ۱۳۷۱ تصمیم گرفته بود که برای گذراندن یک دوره زبان برود به کالجی در انگلیس. و رئیسش ازش خواسته بود که یک نفر را که کارش خوب باشد و بتواند جای او را در مدتی که نیست، پر کند معرفی کند. و هاله آن موقع به من زنگ زد و از من خواست که بروم آنجا. گفت که حقوقش هم بیشتر از بقیه ی جاهاست!

آن موقع من در دفتر یکی از استاد های دانشگاه خودمان کار می کردم و آنجا به ما ساعتی هشتاد تومان حقوق میدادند. شرکتی که هاله می گفت بیا اینجا ساعتی نود و پنج تومان میدادند!! و برای تغییر مکان شغلی چه بهانه ای بهتر از بالارفتن حقوق!

اردیبهشت ماه ۱۳۷۱ برای کار به این دفتر آمدم. و مرداد همان سال، حمید از من تقاضای ازدواج کرد. و آذر همان سال ازدواج کردیم.

اگر آن سال هاله نمی رفت انگلیس، من و حمید شاید هرگز همدیگر را نمی شناختیم.

دوازده

 ...

+ کتا ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٤
comment نظرات ()