آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اوضاع و احوال...

قشون شکست خورده شدیم.

 

دخترک دو سه روزی ست که گردن درد گرفته و یک وری مانده.

خودم هنوز خوب نیستم. به زور و قدرت هزار تا قرص خودم را سر پا نگه داشته ام. از کلیدینیوم سی گرفته تا یدوکینول و ویتامین ب کمپلکس. تا مسکن و دیمن هیدرینات ... آنتی بیوتیک ها تمام شد و حالا باید برم آزمایش هم بدهم که نه وقتش را دارم نه حوصله اش را.

 

 

 سر درد های حمید هم بد تر شده. که من فکر می کنم بخش عمده اش عصبی باشد. صبح بهم گفت سردرد بدی دارد و قرص خواست. گفتم چه قرصی آخه بهت بدم!‌ گفت فرض کن دکتری! چکار می کردی؟‌گفتم می خوابوندمت بیمارستان تو یه اتاق تاریک. بهت آرامبخش میدادم که حسابی بخوابی!

 

 

کار ساختمان رسیده به کفسازی ها و کاشیکاری و نصب سرویس ها و شیر آلات و همینطور سرامیک زیر زمین و استخر اما ما دیگر پول نداریم.

 

دنیا یک طوری انگار ساکت و صامت مانده. مثل ثبت تصاویر قدیمی که در آنها به دلیل باز ماندن طولانی مدت دیافراگم ، نفس هم نباید کشیده می شد. نمی دانم چرا همچین حسی دارم.

 

اوضاعِ ما که اینطوری بود و امروز صبح ساعت یازده خانم همکار زنگ زد به گوشی من که مانده پشت در شرکت و کلید را یادش رفته ببرد. این به آن معناست که آقای همکار هم تا آن ساعت خبری ازش نیست. این ها همه یعنی ضعف مدیرت و کویت شدن محل کار!

 

 

.

پی نوشت یک : تصمیمی گرفتم همه ی تاثیر گذار ها را جمع کنم توی پست قبلی. یعنی آن سه تای اول را کپی می کنم همانجا و بعد هم بقیه اش را با یک رنگ دیگر اضافه می کنم.

 

پی نوشت دو: از لطف و احوال پرسی های پر مهر تک تک شما دوستان و کامنت گذاران مهربان یک دنیا ممنون. بخصوص کامنت های پر مهر ماهور نازنین که تنها کسی بود که جریان فوت ناگهانی هربرت را به یاد داشت. شگفت زده ام کرده که از کی بصورت نامرئی خواننده ام بوده و من نمی دانستم...

+ کتا ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱۳
comment نظرات ()