آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همه ی تاثير گذار ها ...

یک

احساس امنیت در آغوش مادر و درک محبتی که بی دریغ می بخشید. آنچنان که هنوز بعد از این همه سال خاطره ی آغوش مهربانش اولین خاطره ی خوش زندگی من است. و هنگامی که در خاطرات کودکی عقب و عقب تر می روم و ذهنم را می کاوم در آن آغوش جای میگیرم. صدای قلبش را می شنوم و نفس های آرام او  را روی گونه ام حس می کنم و این خاطره که یکی از اولین خاطرات زندگی من است برایم آرامشی ست چون گنجی که میدانم هرگز از دستش نخواهم داد...

دو

حیاط زیبای مادر بزرگ که پر بود از گل و بوته و درخت و تمام کودکی من را در خود جای داد. حرف زدن با گل های به ژاپنی، قدم زدن میان گل های خودروی زرد که بی دریغ همه جای باغچه پراکنده بودند، ته باغچه که کرت های سبزی کاری بود و من و طعم جعفری هایی که هیچگاه از خاطرم نمی رود. سایه سار درخت های تنومند آن حیاط و خوابیدن تابستانه در آن و تماشای ستاره های آسمانش...

 

شاید اگر این همه در آن حیاط نپلکیده بودم، امروز این همه با درخت و گل و پرنده احساس نزدیکی نداشتم...

سه

سومین تاثیر گذار زندگی ام سفر های هر ساله و منظم دائیم بود که به ایران می آمد. دایی من که متولد سال ۱۳۱۲ شمسی است، از هجده سالگی ِخودش رفته بود آلمان. یعنی از سال ۱۳۳۰ و همانجا تحصیل کرده بود و تا درجه ی دکتری و استادی دانشگاه هم پیش رفته بود ولی یک ایرانی ِ ناب بود و هنوز هم هست.

از اولین سال ها ی عمرم بهترین قسمت هر سال موسم آمدن او بود. من مات ادا ها و حرف های او می شدم که انگار دنیایش با دنیایی که ما زندگی می کردیم خیلی تفاوت داشت. توی صحبت هایش با اطرافیان، از نظر من که یک تماشاچی خردسال بودم، حق، همیشه و همیشه با او بود. عقاید و نظر هایش یک سر و گردن از بقیه ی آدم ها بالاتر بود. منتطقش زیبا ترین منطق ها .... بدین ترتیب او را اولین آدم ِ تاثیر گذار زندگی ام میدانم.

 

چهار

تاثیر گذار چهارم مدرسه ی فرهاد بود . از این مدرسه و مدیریت خانم توران میر هادی نمی توانم اسم نبرم. چهار سالی که مدرسه ی فرهای می رفتم از درخشان ترین سال های عمرم بود. آنجا با رنگ ها آشنا شدم و با موسیقی و با تاتر و با لذت دوست یافتن و دوست داشتن و البته آموختن.

پنج

تاثیر گذار پنجم که هم زندگی من و هم زندگی همه ی هم نسلانم را تغییر داد انقلاب بود. سالی که انقلاب شد من ده ساله بودم. و انقلاب ،  یکباره تمام شادی های کودکی ام را از من گرفت و مسیر زندگی را که تا آن وقت در نظرم جاده ای سبز بود ، تغییر داد به مسیری بیراهه و خشک و آینده ای نامعلوم.

برادر و خواهرم که آن سال نوزده ساله و بیست و دو ساله بودند ، تحت تاثیر احساساتی که همه جا فراگیر شده بود ،  به صفوف انقلابیون پیوستند و مادر، دیگر از آن ِ من نبود. همه هراس جان ِ آنها بود و صدای تیر و تفنگ.

تنهایی ها و در خود فرو رفتن های من از آن سال شروع شد. و انقلاب پیش می رفت و در چشم من ،‌همه چیز را سر راه خودش از بین می برد.  امنیت را. آرامش را. مدرسه ها تعطیل شد و بحث و جدل های تمام نشدنی در خانه ها راه یافت. هراس و دلواپسی جای گل و سبزه روئید.

جوان های آن سال ها یکباره در شرایطی قرار گرفته بودند که خیلی زود می بایست تصمیم می گرفتند که طرفدار کدام فرقه اند. و چه بسیار و چه بسیار از آ‌نها که عجولانه و در گیر و دار احساسات تند سیاسی قربانی شرایط نا بسامان روز شدند.

شش

خواهرم یکی از آنها بود که شرایط آن سال ها او را شکست داد. شروع بیماری روانی اش از سرگردانی میان باور هایش آغاز شد و در نهایت سر از تیمارستان در آورد.

مسلم است که این مسئله هم روی زندگی من تاثیر گذاشت. تلخی های زندگی، تماشای غصه های بی پایان مادر...

هفت

تاثیر بعدی را مرگ خواهر دیگرم سبب شد. سالی که او مرد من پانزده ساله شده بودم. و مطمئنم اگر خواهر بیست و شش ساله ام نمی مرد ، سرنوشت خانواده ی ما طور دیگری پیش می رفت. بعد از مرگش برای مادر، دنیا سیاه سیاه شده بود. و برای من که زیر این سایه ی سیاه بزرگ می شدم...

هشت

تاثیر گذار بعدی جنگ بود. چه کسی می تواند تاثیر شگرف آثار مخرب جنگ را بر روحیه ی هم سالان من که تمام سال های نوجوانی مان یعنی از دوازده تا بیست سالگی در بحرانی به نام جنگ گذشت را انگار کند؟ همیشه فکر میکنم اگر نوجوانی ام در سال های جنگ نگذشته بود ، مطمئنم که استفاده های بهتر و شیرین تری از آن سال ها ی تکرار نشدنی می بردم و چه بسا افق های زیباتری مقابل چشم هایم گشوده میشد.

نه

به هر تقدیر سال ها گذشتند و سال ۱۳۶۷ کنکور دادم و در دانشگاه شهید بهشتی اما مقطع کاردانی معماری پذیرفته شدم. انتخاب رشته ی کنکور از همه ی تاثیر گذار ها تاثیر گذار تر بود....

خسته شدم. باقیش باشه بعد...

ادامه...

راستش دارم فکر می کنم تاثیر گذار ها داره شامل مرور زمان میشه.

اما چون به خودم قول داده بودم بنویسمشون خب نمیشه که ننویسم. میشه؟

...

توی این مورد شماره نه ، پدر یکی از همکلاسی هام که کارمند وزارت علوم بود خیلی نقش موثری داشت. اون بود که گفت:

اگه به معماری علاقه داری، بعد از انتخاب های معماری دانشگاه تهران و ملی و علم و صنعت، کاردانی های همین سه تا دانشگاه را بزن! چون هر سال امتحان ناپیوسته برگزار می شود و شانس قبولی ات در آزمون نا پیوسته زیاد خواهد بود.

من هم همین کار را کردم.

آن زمان ما حق داشتیم به ترتیب علاقه مان چهارده تا رشته انتخب کنیم. من هم سه تای اول را زدم کارشناسی ارشد معماری تهران و ملی و علم و صنعت و انتخاب های چهارم تا ششمم شد کاردانی همین رشته توی همین دانشگاه ها و قبولی ام شد انتخاب چهارمم.

بعد که کارنامه ام آمد دیدم  چندین رشته ی دیگر که تا مقطع کارشناسی بود هم قبول می شدم. مثلن: کارشناسی حسابداری و علوم اقتصادی و شیمی و دبیری شیمی. اما انتخاب رشته کاردانی معماری باعث انتخاب یکی از اصلی ترین راه های زندگی ام شد.

ده

توی همان دانشکده بود که با همان آقای میم که شهریور سال گذشته دیداری با او داشتم آشنا شدم. و از تاثیر شگرف او هم نمی توانم چشم بپوشم.

او بود که مرا با شعر شاملو آشنا و سپس عجین کرد. او بود که نویسندگان آمریکای لاتین را بمن شناساند و کتاب هایش را بی دریغ در اختبارم گذاشت. او بود که صد سال تنهایی را داد بخوانم. او بود که عاشقم کرد. و او بود که تجربه ی شکست عشق را هم سر راهم گذاشت. ...

یازده

این شماره یازده هم که خودش خبر ندارد که تاثیر گذار ترین آدم زندگی من بوده اسمش هاله است! از دوستان هم دوره ای دانشکده بود.

هاله آن موقع توی شرکت حمید کار می کرد. سال ۱۳۷۱ تصمیم گرفته بود که برای گذراندن یک دوره زبان برود به کالجی در انگلیس. و رئیسش ازش خواسته بود که یک نفر را که کارش خوب باشد و بتواند جای او را در مدتی که نیست، پر کند معرفی کند. و هاله آن موقع به من زنگ زد و از من خواست که بروم آنجا. گفت که حقوقش هم بیشتر از بقیه ی جاهاست!

آن موقع من در دفتر یکی از استاد های دانشگاه خودمان کار می کردم و آنجا به ما ساعتی هشتاد تومان حقوق میدادند. شرکتی که هاله می گفت بیا اینجا ساعتی نود و پنج تومان میدادند!! و برای تغییر مکان شغلی چه بهانه ای بهتر از بالارفتن حقوق!

اردیبهشت ماه ۱۳۷۱ برای کار به این دفتر آمدم. و مرداد همان سال از من تقاضای ازدواج کرد. و آذر همان سال ازدواج کردیم.

اگر آن سال هاله نمی رفت انگلیس، من و حمید شاید هرگز همدیگر را نمی شناختیم.

دوازده

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٩
comment نظرات ()