آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

۹ مرداد

ساعت هشت و ربع صبح است. دخترک رفته مدرسه کلاس ریاضی. حمید رفته سر قراری که با نجار داشت. همگی صبحانه خورده ایم بجز بابا که صبر می کند ما که از خانه بیرو ن رفتیم از اتاقش در بیاید. من هم هنوز قرص های مادر را نداده ام. تا ۹ و نیم باید توی خانه باشم و بعد بروم دنبال دخترک و بياورمش اینجا و بعد بروم شرکت.

حال خودم همچنان نه خوب است و نه بد. انگار یک روز در میان شده ام ! اما از وضع گوارشی ام می ترسم. هیچ تعادلی ندارد. دل پیچه و تهوع مدام می اید و می رود. شاید هم عصبی ست.

دلم می خواست مثلن پنجشنبه می توانستیم ویدا و نوید را ببریم تنگه ی واشی. به حمید و دخترک هم گفتم برنامه هایشان را خالی بگذارند و می خواستم با یک تور صحبت کنم اما دیروز که حالم بد تر شده بود دیدم اگر حال خودم اینطور باشد که نمی توانم همراهشان باشم. من که دائم باید آب بخورم و دائم دستشویی بروم ...این شد که سر این برنامه هم این بلا آمد .

...

دیروز بالاخره کتاب حافظ به روایت کیارستمی را هم برای خودم خریدم و هنوز دارم کیفش را می برم. پدر که خودش را حافظ دوست میداند اما هیچ خوشش نیامد‌! گفت کاغذ حرام کرده!! بقول یک تکه از یک تک مصرع منتخب همین کتاب:‌ « هنر نمی خرد ایام ...» !

+ کتا ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٩
comment نظرات ()