آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

۸ مرداد

عمه جان و دخترش ویدا و نوه اش نوید ششم مرداد آمدند. عمه جان و ویدا خوب هستند. پای عمل کرده شان هم در حال خوب شدن است. ویدا ظاهرن خوب است اما به نظر نگران نوید می آید. گرچه به روی خودش نمی آورد. می گفت اطریش که بوده مدت هاست خنده ی پسرش را ندیده. عمه جان هم توی این چهار ماه آخر که خودشان شاهد بوده اند حرفش را تائید می کردند. می گفتند همه ش توی اتاق خودش بوده و روابطش با مادرش خوب نیست. ویدا می گوید حتی به او اجازه نمی دهد ببوسدش. می گفت مدت هاست حسرت یکبار بوسیدنش به دلم مانده...

حمید می گوید نوید حتمن ویدا را در ماجرای مرگ پدرش به گونه ای موثر یا حتی مقصر میداند. اما من دلم نمی خواهد اینطور فکر کنم. دلم می خواهد فکر کنم نوید یک نوجوان و در مرحله ی تغییر به جوانی است. پانزده سالگی اقتضای اینگونه رفتار ها را می کند.

اما حمید می گوید. مادر و پدرش حتمن توی خانه دعوا و جر و بحث زیاد داشته اند. حتمن هربرت چند بار تهدید به خودکشی کرده بود! من همچنان اینطور فکر نمی کنم. فکر میکنم ویدا و هربرت حتی اگر با هم بحثی داشته اند، هرگز جلوی پسرشان نمی تواند بوده باشد. آنها هر دو تحصیلات عالی و تربیت فوق العاده ای داشتند. ویدا مهندس الکترونیک است و شوهرش دکترای حقوق داشت. او اطریشی بود و ویدا ایرانی اما شانزده ساله که بودند در یک کالج آمریکایی که از کشور های مختلف دانش آموز می پذیرفت با هم آشنا شده بودند و دوستی شان از راه دور تا ازدواج و مهاجرت ویدا به اطریش دوام آورده بود...

...

خبر فوت ناگهانی هربرت که دوسال و نیم پیش رسید، همه در بهتی عمیق فرو رفتیم. باور کردنی نبود. هنوز هم نیست. طریقه ی مرگش هم عجیب بود. گفتند با دوچرخه با قطار داخل شهر تصادف کرده. راننده ی قطار که تنها شاهد ماجرا بوده گفته دیدم اش که کنار ریل ایستاده بود اما ناگهان با نزدیک شدن قطار به جلو خم شد و سرش با قطار برخورد کرد. گفتند شاید سکته کرده. گفتند که شاید هم عمدن این کار را کرده. ما همچنان نمی دانیم. اما دو ماه قبل از مرگش تنها آمده بود ایران. گرم و صمیمی و مهربان بود. از آن آدم ها که ارتباطی که با دیگران برقرار می کنند نیازمند زبان نیست.

یک روز هم میهمان ما بود. بعد از نهار رفتیم با هم پارک طالقانی قدم زدیم. انسان خوش قلب و مثبتی بود. کنارش آدم احساس امنیت و آرامش داشت...

+ کتا ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٩
comment نظرات ()