آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک عالمه توی دفتر چه م روز ها رو نوشتم که حال تایپ کردنشونو ندارم. سوم مرداد- پنجم مرداد- هشتم مرداد- نهم مرداد.

میانه این ها هم تکه تکه شعر ، تکه تکه یادم بماند...

از کجا شروع کنم؟ همان سوم مرداد ؟‌

۷ عصر است و حس خوبی دارم. بعد از چند روز کسالت و درد و تب و بر تخت افتادن، امروز روز مفیدی بود. صبح را با خوش آمد گویی به غنچه های شمعدانی آغاز کردم و این را می شد مثل قدیمی ها به فال نیک گرفت. بعد از به انجام رساندن کار های صبح مادر، قبل از شرکت رفتن، رفتم هلال احمر و داروی مهمی را که داشت تمام میشد را هم گرفتم و خیالم راحت شد. عصر قرار بود توی شرکت یکی از کارفرما ها بیاید و کلی کار ریخته بود سرمان. بعد از مدت ها حسابی کار کردم. بنا بر این حمید هم خوشحال بود!

از همه مسرت بخش تر اینکه ساعت حدود سه ی بعد از ظهر ، خبر رسید که جلسه کنسل شده و کار از حالت عجله ای در آمد. احتمالن می افتد به بعد از تعطیلات.

دو سه تا تلفن انرژی بخش هم داشتم. اول سیدوی مهربان و صدای دوست داشتنی اش که سخت شادم کرد. خنده اش از ان خنده هاست که دل آدم برایش بد جور تنگ می شود...بعد رسیدن یک خبر خوش دیگر که هم مرا و هم بهترین دوستم را شاد کرد. و بعد تلفن دو نفر دیگر از بر و بچه های وبلاگستان مرسی آیدین که باعث شدی صدای غزلک دوست داشتنی را هم بشنوم...

حالم امروز انقدر خوب بود که ماشین طفلکی کثیفم را هم شستم و آی از ماشین شوری لذت می برم که بیا و ببین!‌ قراضگی اش آنقدر اذیتم نمی کند که وقتی کثیف می شود خجالت می کشم !!

پنجم مرداد

فکر های قبل از صبحانه

یادم باشد که دیروز به گلدان های یاس کود دادم . یادم باشد دو هفته ی دیگر باز باید بهش کود بدهم. روز های تعطیلی هم شاید مجبور شویم برویم سر کار که برای آن قراری که کنسل شده بود کار به یک جایی برسد.

عمه جان امشب از اطریش می آیند و باید برویم فرودگاه. باید برای یخچالشان هم خرید کنم و یخچال را پر کنم. گوشت و میوه و شیرینی و لبنیات و گل و ... یک جارو و گرد گیری هم لازم دارد.

صدای در ِ اتاق بغلی آمد. این یعنی مادر بیدار شده...

+ کتا ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٩
comment نظرات ()