آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دو روز غیبت به علاوه ی تاثیر گذار شماره دو

 ۸۶/۴/۳۱

یک:

خیلی ساده : باز مریض شدم.

همین بیماری آزار دهنده که هر چند گاه یکبار گریبانم را میگیرد. از دکتر رفتن هم بیزارم. به دکتر ها بی اعتمادم. فکر می کنم خود آدم بهتر درد خودش را می فهمد! باید کوتریموکسازول بخورم و آب ِ زیاد. دو روز است که آب درمانی می کنم. اما فایده ندارد. دلم شده یک مشک پر آب. خدا کند تب نکنم. اما احساس ضعف شدید دارم. نمی خواهم هم به کسی از اطرافیان چیزی بگویم. اما می ترسم نتوانم تحمل کنم. امروز که آب زیاد خوردم کلیه درد هم گرفتم. باز هم خدا کند چیز مهمی نباشد. حوصله ی مریض شدن ندارم. یعنی در واقع فرصتش را هم ندارم. کسی را هم ندارم که ازم پرستاری کند. ای زندگی بد جنس! زود باش حالم را خوب کن دیگه !!!

دو:

ساعت ۸ شب است. حمید رفته اظهار نامه مالیاتی را تحویل بدهد. یکبار رفته بود. همان بعد از ظهر تا عصر که حال من توی شرکت هی بد و بد تر شد و هر چه آب خوردم هم فایده نداشت. وقتی می رفت بهش گفتم بر میگردی شرکت؟ گفت : نه! گفتم برگرد! من حالم خوب نیست شاید نتوانم رانندگی کنم. و همان وقت قبل از رفتنش رفت برایم آنتی بیوتیک خرید و بعد رفت و من ماندم همینجا منتظرش. همه ی همکار ها رفتند. و من هی آب خوردم. و هی رفتم دستشویی ... دلم می خواست دراز بکشم. اما تو شرکت ما حتی یک مبل هم نیست. توی کتابخانه اما یک قالیچه ی کوچک هست که اگر سرم را بگذارم بالای آن تا به زانو هایم رویش جا می گیرد. رفتم روی همان دراز کشیدم و یک بطری آب هم گذاشتم کنار دستم. و مانتو ام را انداختم رویم و مدتی که نمیدانم چقدر طول کشید را همانطور در خواب و درد و بیداری گذراندم تا حمید آمد.

خودش سر درد بدی داشت و توی دارایی هم با کارمند های آنجا دعوایش شده بود و با اظهارنامه ی نداده برگشته بود.

گفت اظهار نامه را که ارائه داده همانجا گفته اند پول هم باید پرداخت کند. پول نقد همراهش نبوده و خواسته چک بدهد قبول نکرده اند. و او انگار فریاد زده که پس چرا این همه اعلام می کنند که اظهار نامه ها را بیاورید نمی گویند پول هم همراهتان باشد! و بعد رفته از کارت عابر بانک پول بگیرد که چند جا که رفته دستگاه ها خراب بوده. و بعد سردردش بد تر شده و بعد آمده سراغ من که من را برساند خانه و برود از عابر بانک های دیگر پول بگیرد و تا قبل از ده شب آیا بتواند برساند به دارایی یا نه....

حالم از عصر بهتر است. اما همچنان آب می خورم. خدا شب تا صبح را به خیر کند فکر کنم باید یکی از پوشک های مادر را خودم بپوشم!!!

۸۶/۵/۱

امروز از صبح تا شب بیمار بودم. بیماری ای که سه روز پیش با عفونت مجاری ادراری شروع شد و از دیشب با تب و لرز ادامه پیدا کرد. و با وجودیکه دارم آنتی بیوتیک می خورم اما تبم هنوز هست.

بد ترین قسمتش بعد از ظهر بود که معده درد بدی گرفتم که تحمل اش برایم بسیار سخت بود. توصیفش مثل این بود که یک پیچ گوشتی خیلی بزرگ را داخل معده ام به دیواره ها می پیچاندند.

حمید که آمد گفت آب یخ را آهسته آهسته بخور و من هم همین کار را کردم. تا آب می خوردم بهتر می شد ولی چند دقیقه بعد دوباره شروع می شد. درد بد و بد تر شد تا اینکه حالم به حالت تهوع رسید و یک عالمه مایعات که محتویات معده ام بود تخلیه شد. و بعد از آن درد معده بهبود پیدا  کرد. نمی دانم چرا آب و مایعاتی که خورده بودم همه توی معده ام مانده بود و جذب نشده بود. یا هر طور که باید به کلیه ها برسد ادامه ی مسیر نداده بود...

الان ساعت ده و ده دقیقه ی شب دوشنبه است. حالم بهتر است اما کمی هم نگران هستم.

۸۶/۵/۲

امروز هم مرخصی استعلاجی دارم. حالم نه به بدی دیروز است نه به خوبی همیشه. آنتی بیوتیک می خورم و احساس ضعف دارم. دل نازک تر از همیشه هم هستم.

صبح به خاطر احساس بی مصرف بودنی که بهم دست داده بود گریه ام گرفت. حمید هم ناراحت شد اما من انتظار داشتم انکار کند که نکرد!!!

خودش هم حالش خوب نیست. امروز نوین کلاس المپیاد ریاضی دارد. که هشت تا نه و نیم صبح است. حمید تا ساعت نه و نیم ماند خانه که برود نوین را بیاورد. کلی هم غر زد که از کار و زندگی اش مانده و صبح امروز خیلی کار داشته و حالا کار هایش عقب می افتد و ... ساعت نه و نیم که رفته بودم دم در بدرقه اش و حالم هم چندان خوب نبود بعد از روبوسی، قبل از اینکه سوار آسانسور شود گفت : الان نوینو میارم روحیه ت عوض میشه حالت جا میاد! و لبخند زد و رفت.

من هم رفتم دراز کشیدم و ساعت گذشت. ده دقیقه معمولن برای رسیدنش کافی بود. اما نرسید. یک ربع گذشت و باز هم نرسید. رفتم توی بالکن و چشم دوختم به ماشین هایی که می آمدند. هیچ ماشینی شبیه ماشین او نیامد. ساعت به ده نزدیک می شد و خبری نبود. فکر کردم شاید با هم رفته اند جایی مثلن بانک یا اینکه نوین خرید داشته ساعت ده و پنج دقیقه زنگ زدم کارگاه. بعد از هشت تا زنگ گوشی برداشته شد و خودش بود! گفتم: تو نرفتی دنبال نوین؟ گفت خاک بر سرم کنن....

یادش رفته بود!

خودم مانتو پوشیدم و با عجله رفتم....

 

تاثیر گذار شماره دو

حیاط زیبای مادر بزرگ که پر بود از گل و بوته و درخت و تمام کودکی من را در خود جای داد. حرف زدن با گل های به ژاپنی، قدم زدن میان گل های خودروی زرد که بی دریغ همه جای باغچه پراکنده بودند، ته باغچه که کرت های سبزی کاری بود و من و طعم جعفری هایی که هیچگاه از خاطرم نمی رود. سایه سار درخت های تنومند آن حیاط و خوابیدن تابستانه در آن و تماشای ستاره های آسمانش...

شاید اگر این همه در آن حیاط نپلکیده بودم، امروز این همه با درخت و گل و پرنده احساس نزدیکی نداشتم...

نفر دوم دعوت شونده توسط من به این بازی فریبا ی عزیز است.

 

+ کتا ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢
comment نظرات ()