آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تلخ و گس و بد مزه

دهانم تلخ و گس و بد مزه است. تازه دراز کشیده ام و منتظرم طپش قلبم بهتر شود. ایران از مالزی دو صفر برد. نوری زاده دارد توی تلویزیون حرف می زند.

باید بلند شوم بروم مسواک بزنم که طعم دهانم عوض شود. تشنه هم هستم. از آن فریاد ها که توی خیابان زدم، گلویم هنوز می سوزد. طرف آخرش گفت: دیوانه ای ... برو تیمارستان!

دست و پایم می لرزید. پای راستم بخصوص روی پدال گاز بد جوری می لرزید. و دست راستم که باید دنده را می گرفت هم می لرزید. حق با من بود. طرف ورود ممنوع آمده بود و من نمی خواستم دنده عقب بگیرم و بهش راه بدهم. منتها به نظر او من باید بروم تیمارستان و شهر از آن ِ کسانی شود که کوچکترین احترامی برای حقوق دیگران قائل نیستند.

چطور باید این حقیقت را پذیرفت؟

می روم مسواک می زنم. یک لیوان آب می خورم. حالم حتمن بهتر می شود ...

 

+ کتا ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢۸
comment نظرات ()