آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

من دیگه حوصله ی فیلتر شکستن ندارم. حوصله هم ندارم برای اینکار هزینه کنم و برم بانک به فلان حساب فلان آدم پول بریزم و ندونم آخرش چی میشه.

حوصله م هم از اینکه کامنت دونی وبلاگ آیدین اینا باز نشه سر رفته.

از دست بلاگفا و مسخره بازیاشم همینطور.

 

وبلاگ نوشتن و وبلاگ خواندن در این شرایط چه لطفی داره رو هم نمی فهمم.

و دارم فکر می کنم چه احساسیه که منو می کشونه اینجا؟ احساس تنهایی توی دنیای حقیقی؟ اینکه چهار کلمه اینجا بنویسم که چهار نفر بیان بخونن و کامنت بنویسن و منو از تنهایی در آرن مثلن؟ ... نمی دونم. نمی دونم. نمی دونم.

 

نامه هایی به خودم – نامه های جامانده – صدای آدم لال – آنکس که نداند – نامه به فتو هایکو – گل شبدر – یادم بماند که – نقطه - ... که چی؟ که کجا؟ ...

 

حس می کنم دیگه حرفی ندارم.

+ کتا ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٦
comment نظرات ()