آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يک و دو ی امروز

 یک:

 

من دیگه حالم از این اینتر نت داره به هم می خوره. چه جونی از ما گرفته میشه که مثلن یک پست بذاریم تو نت یا اینکه پدرمون در میاد که برای یک نفر کامنت بنویسیم . بعد از نیم ساعت صرف وقت و ده بار کپی کردن بازم نمیشه مطمئن بود که کامنته رفته یا نه...کامنت دونی های بلاگ اسپات که همه غیر قابل دسترس شده. بلاگفا که اصلن صفحه باز نمیشه. امروزم که کامنت دونی های پرشین هم مشکل داره. داره بهم بر می خوره بد جور. احساس می کنم مورد اهانت قرار گرفتم. چرا باید برای کار به این سادگی این همه سرکار بریم و وقت تلف کنیم؟

عصبانیت نداره؟

 

دو:

یکهو خیلی گرفتار شدم. از بانک زنگ زدند باز حمید چک داره و پول نداره. من باز باید برم از حساب بلند مدت نازنینم پول  در آرم ببرم بریزم به حساب  اون...دخترک هنوز از کلاس ورزش  نیومده. زنگ زدم مدرسه با آژانس بفرستنش.... امروز قرار بود بعد از ظهر یکی از دوستاش هم بیاد اینجا که با هم ریاضی بخونن ... نمی تونم کار ها رو تو ذهنم مرتب کنم...عصر هم چهلم آقای ف است. دخترک هم پنج تا هفت کلاس زبان دارد. باید بروم. باید اول بروم خانه کارت سپرده را بردارم بعد  بروم بانک پارسیان بعد بروم برسانم به حمید بعد برگردم شرکت پیش دخترک بعد....

 

+ کتا ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٥
comment نظرات ()