آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

اولن که یه  عکس آلبالویی سوغاتی دخترک از دماوند

دومن که یادم بماند که ...  

سومن که این بلاگفا چرا انقده بازی در میاره؟

چهارمن که یه کم سرم درد گرفته

پنجمن که آخر وقت من ماندم و یک آقایی که دارد برای آشپزخانه ی شرکت پنکه ی سقفی وصل می کند.

ششمن که حالم نمی دونم چرا خوبه اگر چه که صبح دل پیچه و حال تهوع داشتم. که کلی عرق نعنا خوردم و چایم را با نبات شیرین کردم و بجز یک کمی نان سوخاری چیزی نتوانستم بخورم....  اما الان یک آرامش خوبی دارم که با هیچ چیز توی این دنیا عوضش نمی کنم. 

حمید از کارگاره زنگ زد که او هم حالش خوب بود نمی دانم چرا و احتمالن همین که لحنش شاد بود روی من هم تاثیر خوبی گذاشته.

خواستم تاکید کنم که با هیچ چیز  آرامشم را عوض نمی کنم... اما مخاطب درونی توی دلم حالم را گرفت. برگشته میگه مثلن با سلامتی مادرت عوصش نمی کنی؟ به تو بگن آرامشتو بده به ما به جاش سلامتی مادرت رو بهش بر می گردونیم....

ای مخاطب درونی بد جنس این چه حرفی بود به من زدی حسود! نمی تونی ببینی یک دقیقه حالم خوبه؟

هفتمن که .... مادر.... می نویسم و خیره به همین چهار حرف می مانم...

+ کتا ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٤
comment نظرات ()