آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

امروز خوب شروع نشده.

اول صبح که بابا انگار سحری خوابشون برده بود و در نتیجه کتری که برای سحری روشن بود سوخته بود.

دوم اینکه نان ساندویچی برای نهار دخترک تمام شده بود و دیروز حواسمان نبود بخریم. سوم اینکه حال مادرم خوب نبود. و یک سوال نگران کننده را هزار بار از من پرسید.

چهارم اینکه جناب رئیس باز هم به خاطر کار سر من داد زد. حدود نيم ساعت داد ميزد و من اصلن از اينکه گوش دارم خوشحال نيستم.و او اصلن حواسش نیست که من دارم اینجا -به نظر خودم- به صورت افتخاری کار می کنم و هیچ نیازی به این کار که از آن تقریبن متنفر هستم ندارم و فقط برای اینکه کار او راه بیافتد می آیم شرکت. من که الان دارم در خانه ی پدرم زندگی می کنم و بهره ی ماهیانه ی مبلغی که در بانک از فروش ویلا برایم مانده از سر مخارجم هم زیاد است و از رئیس هیچ چیز بجز اینکه داد نزند نمی خواهم اما او داد میزند و داد می زند و داد میزند و نمی دانم چرا داد می زند.

 

آقا جون من دلم نمی خواد اینجا کارکنم. آخه به کی بگم؟و تو بجز من کسی را نداری که سرش داد بزنی.و اينکه به خدا من بیشتر از این که هستم نمی تونم باشم. تازه به نظر خودم خیلی هم زیادم. اصلن کم نیستم. ولی همین قدرم. نه بیشتر نه کمتر.

...

دلم می خواد برم درکه. همون پایین ها. ته همون کوچه باغ ها که بن بستی ِ کوچه هاش به خاطر رود خونه س. ته یکی از همون کوچه ها برم پیش رود خونه. نمی دونم تا کی بشینم. مثل مجسمه.

 

+ کتا ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢٤
comment نظرات ()