آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

جمعه

سه شنبه همان وقت که مادرم را از مطب دکتر آورده بودم خانه و باید خیلی سریع دخترک را می بردم کلاس موسیقی تلفن زنگ زد و زن دائیم گفت که اگر هستیم، می خواهند یک سر بیایند دیدن مادرم چون پسر دائیم از امریکا آمده و قرار است کارت های ملی خانواده ی آن یکی دائیم را که پیش ماست بگیرد و ببرد. گفتم که الان نمی توانم و خواهش کردم که باشد برای آخر هفته. پنجشنبه یا جمعه. و چون آنها پنجشنبه وقت نداشتند افتاد به جمعه.

چهارشنبه شب حدود ساعت هشت حمید تازه از سر ساختمان برگشته بود که تلفن زنگ زد و وسط های حرفش دیدم دارد می گوید:

 - ... جمعه ؟ ...بله! چشم با کمال میل! ....برای "نمی دونم" هم خیلی خوبه! حتمن..حتمن....

وسط تلفتنش که نمی توانستم بپرم میان حرفش چون باکسی که حرف میزد رو در بایستی داشتیم. اما بعد که قطع کرد گفتم که:

 - برای جمعه چه قراری گذاشتی؟

  - خانم الف دعوتمون کرده باغش تو دماوند. نمیشد رد کنیم.

 - جمعه من به دایی اینا گفتم بیان. بیچاره ها سه شنبه می خواستن بیان من گفتم جمعه. نمی تونم که بگم من نیستم....

 ....

خانم الف یک خانم خیلی خیلی پولدار است. صحبت از یک باغ نیست صحبت از یک مجموعه شامل یاغ ها و مزرعه و اصطبل و میدان اسب سواری و استخر و زمین تنیس و رود خانه ای که در این مجموعه جاری است و ... من که از تصورش هم سرم گیج می رود...

اما  بدین ترتیب شد که دیروز آنها یعنی حمید و دخترک رفتند و من دم در ایستاده بودم و برایشان دست تکان می دادم!

...

اما دیدار پسر دایی

دیدار پسر دائیم برایم خیلی جالب بود. از همه جالب تر اینکه هیجان زده ی این هستم که من دارم به سن سی و نه سالگی نزدیک می شوم و سی و نه سال بود که پسر دائیم را ندیده بودم!!

هم اسم پدر بزرگم است. جالب اینکه از نظر ابعاد هم مثل او کوتاه قد است و مثل او بی مو! خیلی خیلی گرم و صمیمی و مهربان و خودمانی. از اولی که آمد تا لحظه ای که رفت حتی توی آسانسور که درش داشت بسته میشد داشت حرف میزد!

مشتاق بود که عکس های پدر بزرگ را ببیند. من هم آخر شب رفته بودم سراغ عکس های قدیمی مادرم... چه دنیایی بود. چند تا عکس از پدر بزرگ پیدا کردم که اسکن کنم و برایش ای میل کنم.

.

.

به دنبال تو

در روز ها گم شده ام ...
آن روزها که تو بودی و
من نبوده ام

...پدر بزرگ !

.

.

  

+ کتا ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢۳
comment نظرات ()