آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

باز هم چهارشنبه.ساعت يک و ساعت هفت

یک

ساعت از یک بعد از ظهر گذشته. خانم و آقای همکار از بس که بی برقی طول کشید، رفتند. برق هم هنوز نیامده.

هوا گرم است. از ظهر تیرماه چه انتظاری بجز گرما می شود داشت؟!

من هستم و کاغذ و خودکار. نه اینتر نتی هست نه گوشی موبایلی نه هیچکس دیگر. آها چرا...! : صدا های کوچه هم هستند. صدای حرف ، صدای ماشین،‌ صدای موتور، و خیلی خیلی که گوش هایم را تیز کنم صدای گنجشک هایی از درخت هایی دور تر...

یک جوری خالی و خسته و خوابالودم. می توانم سرم را از طرف گوش چپ بگذارم روی میز و خمیازه ای بکشم.  بعد چشم بدوزم به تکان های خفیف لوردراپه های آبی کمرنگ جلوی پنجره ی باز و پشت آن تکه تکه های آسمان . همینطور ساکت و خالی و خوابالود...

دو

دارم «خط تیره آیلین» را می خوانم. رسیده ام به صفحه ی هفتاد و هر خط را که می خوانم می خواهم گوشی را بردارم و به روشنک تلفن کنم و از هدیه اش تشکر کنم. بهش بگویم که توی تمام خط ها و کلمه ها و حروف و حتی ویرگول ها و نقطه ها به یادش هستم. بعد باز یادم می آید که گوشی ام فتاده توی جوی آب و هیچ شماره تلفنی ندارم. دلم ناگهانی برای همه ی شماره هایی که داشتم تنگ می شود. به مغزم فشار می آورم که اگر شماره فریبا را مثلن به خاطر بیاورم...اگر حفظ بودم می توانستم زنگ بزنم ازش شماره روشنک را بگیرم!‌ یادم نمی آید و فکر میکنم به تنها شماره ای که دارم زنگ بزنم و شماره ی خود فریبا را ازش بگیرم!‌

کتاب را همانطور باز پشت و رو می گذارم روی تخت. می گردم دنبال تلفن. شماره می گیرم. هرچه زنگ می زند کسی گوشی را بر نمیدارد. نگاهم می چرخد روی عقربه ی ساعت. هفت شب چهارشنبه است.

+ کتا ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢۱
comment نظرات ()