آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک اینکه

خوندن وبلاگ فریبا بهم یه جور آرامش و یه جور اعتماد به نفس میده. حتی روز هایی که هیچ دل به روز کردن وبلاگ ندارم با خوندن وبلاگش هوس می کنم یه دو خط بنویسم. الان این حس رو به دست آوردم و دارم با هاش کیف میکنم. انقده خوبه!

توی پرانتز :

....برای همین یه روز که وبلاگش به روز نشه آدم حسابی جای خالیشو حس می کنه...

....

دو اینکه

ما امروز باید ساعت سه و نیم تعطیل کنیم. چونکه صاب خونه ی شرکت ازمون اینطور خواسته. انگار بازرس از اداره ی دارایی میاد برای بازدید ساختمون و این خانم صاب خونه  دلش شور میزنه که چون اینجا رو به اسم مسکونی اجاره داده  نکنه  که بازرس بیاد  و بگه چرا شرکته. در حالیکه ما میدونیم سه تا شغل هست که اشکال نداره توی جای مسکونی باشه . اول پزشک دوم وکیل و سوم هم آرشیتکت. اما برای راحتی خیال خانم صاب خونه خلاصه اینجا امروز ساعت سه تعطیل میشه.

سه اینکه دیروز من حالم خوب نبود و نیومدم سر کار. یه اتفاق بد هم توی خونه افتاد. پسر همسایه طبقه پایینمون خودکشی کرده بود.

من صدای گریه شو صبح اول صبح از تو دستشویی شنیدم.  بعد صدا های مشاجره می آمد. این صدا ها ادامه داشت تا حدود ظهر که خیلی بالاگرفت. این موقع از توی پارکینگ می پیچید. بعد هم آمبولانس آمد و بردش.

گفتن به موقع به دادش رسیدند.

عجیبه.

از اون بچه لوس هاست. بابای پولدار. اهل درس خوندن هم نیست. بیکار و بیعار همه ش ول می گرده تو کوچه. خیلی هم بی ادبه به آدم سلام نمی کنه. حالام برای جلب توجه اینکارو کرده. یادم میاد بچه تر که بود یه بار رفته بود پشت بوم اتاقک آسانسور رو آتیش زده بود.کار آتیش بالا گرفته بود و آتش نشانی اومده بود و کلی خسارت هم به بار اومده بود...

چهار هم  اینکه

شیطونه داره وسوسه م می کنه از این تعطیلی اجباری یه سوء استفاده ای بکنم اما نمی دونم چه جور سوء‌استفاده ای هنوز. اگه شد اگه شد... می نویسم.  اگرم نشد که نشد دیگه ....

(لبخند)

 اینم از احوال امروز ...

+ کتا ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۸
comment نظرات ()