آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک یادداشت و یک پی نوشت

چهارشنبه سیزده تیر

نشسته ام پشت میز حمید. چون یک نفر آمده و مرا از صندلی خودم بلند کرده و دارد سیستم های شرکت را شبکه می کند.

از صبح هی یک سری کلمه توی ذهنم  نوشته می شوند و خط می خورند و باز نوشته می شوند و بعد مچاله می شوند و دلم مثل همین نوشته های ذهنی ... هم هست و هم نیست...

....

 

کنار مادر می نشینم هر صبح. لقمه هایش را می خورد. اگر ننشینم، هر کدام از لقمه ها که می برد به دهان، یا هر جرعه از چای را که می خورد، قصد ِ برخاستن می کند.

به اینجای که نوشته که می رسم یادش می افتم. نفس عمیقی می کشم و زیر لب می گویم :‌مادرم...مادرک ام...

دستش را می گیرم و می گویم:

     - بشینین مادر! ...بشینین صبونه تونو بخورین. تموم که شد، بعد پاشین. خب؟

و مادرم مرا نگاه می کند و می نشیند. و این نشستن به اندازه ی یک لقمه دوام می آورد.

من سرگرم خواندن روز نامه های روز گذشته می شوم که همان جا از دیشب کنار میز مانده. دست چپ ام را کنار بشقاب مادر می گذارم که تا خواست بلند شود، دستم خودش بهش بگوید که بنشیند! و حواس خودم همچنان پرت خواندن یک تیتر بماند که : نسخه ی بنزین برای برق... یا مثلن نگاه کردن به عکس های تام کروز ... و مادر لقمه ی آخر بر دهان برخاسته.

به بشقاب خالی اش نگاه می کنم و با خودم می گویم: « حالا بگذار یک دوری بزند. از این در ِ آشپزخانه بیرون برود و برود دور میز نهار خوری بچرخد و بعد از در ِ دیگر ِ آشپزخانه درون بیاید. این مسیریست که از صبح تا شب بار ها می پیماید. »

امروز صبح ، همانجای نوشته که لقمه ی آخر بر دهان برخاست، یک قدم که دور شد، دیدم یک تکه پنیر از دهانش افتاد روی فرش و من که همانطور حواس خودم را پرت ِ روزنامه کرده بودم، پنیر را بر نداشتم.

مخاطب درونی گفت:

      - بلند شو پنیرو ور دار دیگه! اگه بلن نشی مادرت موقع راه رفتن لهش می کنه ها! ...فرش خراب میشه ها...پاک کردنش سخت تر میشه ها...

بعد هم که دید من هیچکار نمی کنم گفت :

      - ‌از من گفتن بود...خودت میدونی.

و رویش را به نشانه ی اینکه از بی تفاوتی من ناراحت شده بر گرداند.

و من به روی خودم نیاوردم و همانطور خودم را زدم به روزنامه خواندن و مادر یک دور زد و آمد. دمپایی اش نرفت روی پنیر!  و من انگار که با مخاطب درونی شرط بسته بودم که لهش نمی کند ، خنده ی پیروزمندانه ای کردم !

مخاطب درونی که زیر چشمی اوضاع را تحت نظرداشت، گفت:

      - کله شقی و بی عقلی را بگذار کنار. و پنیر را با یک تکه دستمال کاغذی بردار!

من پرسیدم:

      - فکر میکنی توی دور بعدی لهش کند؟

گفت:

      - کاشکی من دست داشتم و برش میداشتم!

و مادر یک دور دیگر زده بود و آمده بود و نگاه ِ من همینظور مسیر دمپایی هایش را دنبال کرد که اینبار هم نرفت روی پنیر. بعد باز پیروزمندانه زل زد توی چشم های مخاطب درونی.

مخاطب درونی این بار جلو آمد. یک جوری که انگار دلش برای من به شور افتاده آغوش واکرد. سرم را گرفت توی بغلش ...

و مادر ، ...دور سوم بود که به پنیر نزدیک می شد.

بلند شدم. یک دستمال کاغذی برداشتم پنیر را از روی فرش جمع کردم انداختم توی سطل.

.

.

پی نوشت:

شنبه شانزده تیر.

از همون چهارشنبه که یارو اومد سیستم ها رو شبکه کنه سیستم من بد جور به هم ریخته. یک ویروس تروجان هم کشف شد که کلن ویندوز را از کار انداخت. یک ویندوز دیگر نصب کردم که هنوز کلی اشکال دارد. باید این را هم عوض کنم اما نمی دانم چه موقع. همین پست را هم نمیدانم آخرش می شود فرستاد یا نه ...

 

+ کتا ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٦
comment نظرات ()