آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چه رنگی را دوست دارید؟

عاصم پاشا زندگی غریبی دارد و  داشته است. مثل موزائیک هر تکه از عمر او در جایی و در فرهنگی سپری شده و شکل گرفته است :

پدر بزرگم اهل بلخ بوده است. پدرم سوری است و مادرم آرژانتینی. در آرژانتین متولد شدم. زبان مادری ام اسپانیولی ست. یازده ساله بودم که به سوریه بازگشتم. تا بیست سالگی در سوریه بودم. بعد به مسکو رفتم. ده سال در مسکو درس هنر خواندم. بعد به سوریه بازگشتم.

مرا فرستادند توی مدرسه ای در دهی دور دست تا به بچه های کلاس اول درس بدهم. من که بلد نبودم! اما تجربه ی فراموش نشدنی ای بود.

از بچه ها یاد گرفتم که چگونه نگاه کنم. رنگ ها را از بچه ها یاد گرفتم نه از دانشگاه. پرسیدم ، بچه ها ! چه رنگی را دوست دارید؟

یکی شان گفت :‌رنگ آبی چشمان مادرم وقتی اول صبح آفتاب توی چشمش می افتد و می خندد.

می خواستم از شادی فریاد بزنم. اسم آن دانش آموز رائد بود. مسیحی بود.

دیگری گفت: رنگ سفید شیری بال های خروسمان. ...

بعد ها که در مصاحبه ی پلینو مندوزا خواندم که مارکز گفته است:

رنگ زرد دریای کارائیب در ساعت سه ی بعد از ظهر یک روز تابستانی، وقتی آفتاب مایل می تابد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تکه ی بالا یادداشتی ست که عطاالله مهاجرانی در روزنامه ی شرق دیروز نوشته. این حکایت رنگ ها که از قول عاصم پاشا نوشته بی نهایت برایم جذاب و دلنشین بود. از صبح دارم فکر میکنم چه رنگی را دوست دارم...

+ کتا ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٤
comment نظرات ()