بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی
دیروز سپیده آمد
و خوب بود
و طعم دوستی را هنوز
زبان احساسم
چه خوب می فهمد
کنار لبخندش
دو ساعت گذشت
و به همین سادگیست که
لحظه های خوب
تمام می شوند.
.