آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

گرفتن وقت برای ام آر آی

دیروز بعد از ظهر اون آقایی که باید تو مرکز ام آر آی بهم وقت میداد بد اخلاقی کرد و گفت بدون نسخه وقت نمیده. بعد هم انقدر بد و بی احترامانه برخورد کرد که دعوامون شد. وقت نگرفته اومدم تو خیابون که برم دم شرکت ماشینو بردارم برم خونه نسخه رو بردارم بیارم .

 

 پا که در خیابان گذاشتم گریه ام گرفت. نمی دونم چرا.احتمالن هم از برخورد اون آقا و هم از فکر بیماری مادرم.  ولی تا خود شرکت رو به آفتاب پیاده رفتم و تمام راه هم به خودم گفتم تنهایی اشکال نداره. هر چقد دلت می خواد گریه کن و همینطور گریه ام بند نمی آمد. تا رسیدم به شرکت و همانجا دم در سوار ماشین شدم و رفتم سوی خانه. و پشت یک چراغ قرمز یکی از این بچه های طفلکی که لنگ (به ضم لام) می فروخت آمده بود اصرار که لنگ بخر لنگ بخر و آخرش صورت پر اشک و چشم های سرخم را به سویش کردم و گفتم حالم خوب نیست بچه جون . نمی بینی. لنگ نمی خوام! و یک حسی که هم ترس توش بود هم همدردی، توی چشم ها و صورت آن بچه دیدم. و بعد چراغ سبز شد و من رفته بودم و او رادر آیینه دیدم که همینطور داشت ماشین من را نگاه میکرد.

 

 

 

بعدش هم تا شب تحت تاثیر همین برخورد بد دلم گرفته بود. آمدم بطری ماء الشعیر را باز کنم که مثل همیشه دستم درد گرفت و نتوانستم.

بعد هم این تکه را گوشه ی یک روزنامه که خود کار هم کنارش بود نوشتم و بعد آن تکه را بریدم و گذاشتم لای دفترم.

 

+ کتا ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۱
comment نظرات ()