بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی
يک کاغذ پاره افتاده بود کنار تخت. رويش نوشته بود:
«چه خوابی گرفته مرا...
عصر صدا های اضافی،
ناهنجاری سکوت!...
درد های هميشه بهار،
گلبرگ های فرو پلاسيده ی اميد
دست هايی که گرفتنی نيستند، دراز به سويت.
چشم هايت را ببند. خورشيد هم روزی از تابيدن خسته می شود.»