آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

يک کاغذ پاره افتاده بود کنار تخت. رويش نوشته بود:

«چه خوابی گرفته مرا...

 عصر صدا های اضافی،

 ناهنجاری سکوت!...

درد های هميشه بهار،

 گلبرگ های فرو پلاسيده ی اميد

دست هايی که گرفتنی نيستند، دراز به سويت.

چشم هايت را ببند. خورشيد هم روزی از تابيدن خسته می شود.»

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٩
comment نظرات ()