آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همه ی همه ی همه ی زندگی

توی کلبه ای که من دارم.. ور رفتن به دو تا سيم برق که اتصالی داشت و حالا درست شده هم خودش می تونه خستگی در کردن باشه. يا تيغ رو برداشتن و تراشيدن لکه ی رنگی که موقع رنگ کردن سقف پاشيده به شيشه.

بعدش ميشه روی گليمی که همين امروز آوردمش اينجا دراز شد و کمی هم به سقف نگاه کرد.

فعلن پنجره بازه. هوا خوبه صدای گنجشک ها هم مياد. بيش تر از اين هيچ نمی خواهم. 

+ کتا ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱۸
comment نظرات ()