آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يک يادداشت از عصر شنبه

نمی دونم ساعت چنده.

بدون مانتو و روسری نشسته ام روی صندلی خودم توی شرکت. هر دو کولر ها را برای نزدیک شدن به سکوت خاموش کرده ام. کامپیوتر ها را هم خاموش کرده ام.

کوچه هم کم تردد است. خوب که گوش می کنم، صدای نفس های خودم هست و همهمه ی دوری از خیابان های دور تر. بسته شدن در ِ ماشینی که راه می افتد ، یا صدای نامفهوم ِ حرف ِ دو رهگذر...

چقدر سکوت را دوست دارم. دلم می خواهد همین طور، ساعت ها، همین جا تنها بنشینم. حیف که باید بروم خانه و این آرامش شیرین را مثل یک خاطره، جایی حوالی قلبم ثبت کنم.

حالا  گوشی ام را بر می دارم که ببینم ساعت چند است و آخر این نوشته را ساعت و تاریخ بزنم. :‌نوزده و بیست و سه دقیقه ی عصر شنبه نهم تیر.

 

پی نوشت: یادم باشد دخترک فردا هفتاد تومان برای کلاس ریاضی المپیاد لازم دارد. از بانک سر راه بگیرم.

یادم باشد کارت تلفن هم بخرم به عمه جان زنگ بزنیم احوال پای عمل کرده شان را بپرسیم.

و

خدا حافظ سکوت!

الان صندلی ام را عقب می دهم که بلند شوم و تو خواهی شکست!!

+ کتا ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٠
comment نظرات ()