آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دو يادداشت از دو روز!

چهارم تیر

ده دقیقه فرصت دارم برای اینکه خالی شوم از هرچه خستگی ست.

روز بسیار گرمی بود و ساعتی که گرم ترین. مجلس ترحیم خانم دکتر گلنار. م بود. گفتند چهل سال بیشتر نداشته. یکی دو سال بزرگ تر از من! و دچار سرطان خون شده. و کل بیماری از وقتی متوجه شده، هشت ماه بیشتر طول نکشیده. و مهلتی بیش تر نداشته. هشت ماه. و تمام!

توی مجلس، همان ابتدا که به مادرش تسلیت گفتم نتوانستم جلوی بغضم را بگیرم. تا آخر مجلس همینطور نرم نرم گریه می کردم. گریه ای که نمی توانست رها شود. آخر من چه نسبتی با متوفی داشتم؟ ...هر چه فکر کردم نفهمیدم!

پنجم تیر

بد ترین حالت اینست که هوس نوشتن کنی. بعد که قلم و کاغذ فراهم می کنی و با چهره ای جدی قلم را بدست می گیری و صورت به صورت روبروی سفیدی کاغذ می نشینی، ببینی هیچ کلمه ای حس ات را بیان نمی کند.

هوس نوشتن! کاش تو هم مثل بستنی بودی ک می خواستم ات و خودم را قانع می کردم که نگاه کن! الان پولی در بساط ندارم. باشد برای بعد!‌...

+ کتا ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٥
comment نظرات ()