آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بخش خفته ی زندگی

 

خودم را رها کرده ام در دست روز ها. شاید نشود گفت روز. مثل لجبازی می ماند تا تسلیم شدن! یک حسی مثل اینکه کسی دروغکی خودش را به مردن زده باشد.

حس می کنم بخش اصلی وجودم به یک خواب عمیق یا چیزی مثل بیهوشی فرورفته. خودش را منجمد کرده. تا روزی که حس کند آفتاب آنقدر هیجان انگیز می تابد که وقت بیداری است.

اعضایی از من که کار می کنند درست مثل اعضایی هستند که موقع خواب بصورت غیر ارادی فعالند. دستگاه تنفسی و قلب.

صبح بیدار شدن در خواب و صبحانه چیدن  در خواب و سرکار رفتن در خواب و دارو خریدن در خواب  و نظافت مادر در خواب  و ظرف شستن در خواب و گاهی هم

کشیدن طرح لبخندی بر لب باز هم در خواب ...

این روز ها همه بخش خفته ی زندگیست.

خیال می کنم به امید بیداری است که تاب می آورم این کابوس را...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۳
comment نظرات ()