آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک:

چهارشنبه سی ام هم گذشت. به ساعت شش رسید. باید بروم دنبال دخترک ِ رویاهای خودم. ببرمش خرید. همین چند لحظه پیش زنگ زد:

 

گفت:

 

       - بد شانسی از این بیشتر می شه آخه؟

       - چی شده مگه ؟

       - بابایی رفتن بیرون، ما باید تا ساعت هشت مواظب مادر باشیم. اَه..!

 گفتم:

 

      -  مادر رم می بریم. نگران نباش. می آم. با هم می ریم بیرون. غصه نخور. یه کاریش می کنیم دیگه. فوقش  تو و حمید برین من می مونم پیش مادر!

      - من و حمید قوقولی قوقو بریم. ...تو غد غد غدا نیای؟!

خنده م گرفت. خودش هم خندید و خداحافظی کردیم و گوشی را گذاشتیم.

 

حالا حمید نشسته توی آن اتاق با کسانی که قرار بود یک ربع بیشتر نمانند الان سه ربع است جلسه دارد.

 

 

من و کولر روشن و سر و صدایش و دلی که الان رفته توی خانه پیش دخترک رویاهای خودم اینجائیم.

 

خمیازه ای می کشم. صندلی را عقب میدهم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. بوی یک خوراکی از خانه ی همسایه ها می آید. مرا یاد خانه ی مادر بزرگ می اندازد و آن سال های دور. چیزی مثل مربای گل سرخ...

 

+ کتا ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۳۱
comment نظرات ()