آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک:

 

سر نهار رسید. برایش نهار سفارش دادیم. اول خوش و بش بود و حال و احوال. مخصوصن گذاشته بود سر ظهر بیاید. سال گذشته هم همینطور بود.

 بعد از نهار اتاق ساکت بود و بحث های آرام. فصل سکوت اما گذشت و بعد داد و بیداد شد. بحث های بلند بلند و بی کلمه شد من ترسیدم.

و بعد تر آرامشی مرموز بر قرار شد. نمی دانم چه شد. هر چه که شد!

حمید آمد وسط جلسه بیرون یک قرص آرامبخش خورد دو باره رفت تو. من کلمه نمی شنیدم. فقط هوای داد و بیداد بود.

بعد دوباره سکوت شد و  بعدتر مامور دارایی آژانس خواست. گفتیم مقصد؟ گفت شهر ری.

حالا صدای صندلی آمد که از پشت میز کنار رفت.

موقع خدا حافظی که حالاست هم صدای خنده های مصنوعی می آید.

نتیجه بعد معلوم خواهد شد. خدا کند عصبانی نشده باشد. شده باشد هم شده باشد. چکار می شود کرد...

آژانس آمد. مامور رفت.

.

.

دو:

یادم بماند که ...

+ کتا ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۳٠
comment نظرات ()