آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
امروز برای اولين بار احساس خيلی کدبانو گری بهم دست داد ! برای اولين بار ساعت ۵ صبح بلند شدم که غذا بپزم برای اينکه دخترک بی غذا بود. رئيس صبحانه خورد و رفت سفر. (دليل دومی که چرا احساس کدبانو گری بهم دست داد را بعدن می گويم.)
وسط های احساس ِ کد بانو گری ِ اول، نوشتنم گرفت. طرح يک داستانک نوشتم. بعد دخترک را صبحانه دادم و بردم مدرسه.
برگشتنه از مدرسه ی او باز نوشتنم گرفت. دفترچه يادداشت را از کيفم در آوردم و راه کج کردم به پارک جلوی خانه، يک نيمکت پيدا کردم و يک طرح ديگر نوشتم.
بعد برگشتم خانه که قبل از آمدن به شرکت مانتو ی سياهم را برای مجلس ختم بعد از ظهر اطوکنم. وسط اطوکشی، درست وقتی که آستين های مانتو -که پشت و رو بود تا برق نيافتد- را در آوردم، نم زدم و پارچه ی نخی را رويش انداختم و اطو را روی آن گذاشتم بار دومی بود که احساس خيلی کد بانوگری بهم دست داد! چون اولين باری بود که اينکار را کردم و مانتو ی سياهم لبخند زنان برق نيافتاد!
.....
-نوشتن اين حرف ها خيلی مهم بود چون تا به حال اين حس را نداشتم و بايد حتمن می نوشتمشان. اگرچه که نوشتنم هم نگرفته بود.
الان توی شرکت تنها هستم. رئيس رفته سفر و چه کيفی دارد وقت تلف کردن.