آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

خسته ام. از همه چیز. حتی گفتن و نوشتن. که این همه بی حاصل. این همه هیچ. یک روز هایی کلمات هم انگار سنگ می شوند. از آن روز هاست.

رهایم می کنند. من هم بی تفاوت رهایشان می کنم. گویی که هیچیک نیازی به هم نداریم. نه آنها محتاج نگاه منند که به شکل شعری نگاهشان کنم. نه من نیازمند دلداری آنها که هر که هم نباشد یکصدا فریاد بزنند که "ما هستیم"..."ما هستیم"...

و اینچنین، من و کلمات، دچار سوء تفاهمی کوچک می شویم. و آنها به راهی می روند، من به دیگر راه. شاید روزی یکی از ما دلش هوای دیگری را کرد.

 

 

+ کتا ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٦
comment نظرات ()