آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک:

بعد از ظهر پنجشنبه است.

انگار توی هیچکدام دیگر از وبلاگ هام آرامش اینجا را ندارم. دستم به نوشتن نمی رود. یا خیلی به زور می رود.

دو:

صبح مادر را بردم آزمایشگاه. یادم آمد که بار پیش توی راه برگشتن زار زار گریه می کردم. اما این بار نه. آرام بودم. و  با هم آرام قدم می زدیم و در این راه رفت و برگشت تا آزمایشگاه، دستش را در دست داشتم.تو ی خیالم با او حرف می زدم. اوهم توی خیالم مثل گذشته ها جوابم را می داد... 

حس فوق العاده ای بود این بار . یک جوری هوا و زمان حالت خاصی داشت. دلم می خواست همینطور تمام نشدنی دستش را در دست داشته باشم و راه بروم. مثل خواب می ماند حالا که به یادش می آورم

همین الان هم که این ها را می نویسم دلم برایش تنگ شد.

آزمایش خون را دادیم و من همه ش می ترسیدم وسط خون گرفتن دستش را از زیر سرنگ تکان ندهد یا نکشد. برای همین خودم هم دستش را گرفتم و به خانمی که خون می گرفت گفتم مادرم آلزایمر دارند. می ترسم تکان بخورند. و آن خانم هیچ نگفت. هیچ عکس العملی نشان نداد. حتی نگاهی و یا تکان دادن سری!  من هم همانجا پیشانی مادرم را دلم خواست ببوسم و بوسیدم.

 

+ کتا ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٤
comment نظرات ()