آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

قطار زندگی

سرگیجه دارم. توی مترو هستم. به سمت بهشت زهرا. مترو شلوغ است. به طوری که مقابل هر مسافر ِ نشسته ای، یک نفر هم ایستاده. قبل از ایستگاه توپخانه خلوت بود. آن موقع به من هم جای نشستن رسید. اما آنجا به خاطر تقاطع خطوط یک و دو ، ناگهان پر شد.

 

این اولین بار است که تنهایی می روم بهشت زهرا و اولین بار است که با مترو می روم. پیش تر همیشه با ماشین رفته بودیم. آن مسیر طولانی با آن هوای آلوده را.

 

مترو شلوغ هست، اما خنک است. ترافیکی هم در کار نیست. نیمی از مسافران به نظر می رسد دانشجو باشند. همگی در حال خواندن درس هستند. شک کردم که شاید کتاب داستان هم دست یک نفر باشد اما باز دقت کردم نبود. خانمی که مقابل من نشسته، جزوه ای آزمایشگاهی می خواند. موهای نارنجی و پوست سفید دارد و صورت کک و مکی. چهره اش مرا به یاد جودی آبوت می اندازد! لاک های سبز رنگ به ناخن هایش زده که روی هرکدام هم یک خط سفید نقاشی کرده. بعد از وصف ناخن های او به ناخن های کوتاه و بی لاک خودم نگاه می کنم.

 

رسیدیم به ترمینال جنوب و ناباورانه دیدم آفتاب افتاد روی همین کاغذی که دارم می نویسم! سر بلند کردم و آسمان را هم دیدم.پس از زیر زمین بیرون آمده ایم! اما آفتاب بعد از مدت کوتاهی دوباره رفت و آسمان نا پیدا شد.

 

الان از ایستگاه ترمینال جنوب حرکت کردیم. دوباره آفتاب سرک کشید تو! انگار زیر سقفی بودیم. از اینجا مترو دارد روی زمین راه می رود. فقط دو طرف مسیر عبورش را دیوار کشیده اند. اما انسوی دیوار ها خانه هایی خیلی نزدیک به این مسیر هست. اول فکر می کنم دیوار ها احتمالن برای جلوگیری از شکسته شدن شیشه ها با سنگ پرانی بچه ها ست! و بعد فکر می کنم که حتمن دلایل امنیتی برای جان عابران هم دارد.

 

توی ایستگاه خزانه هم جمعیت همچنان همان است که بود. خانمی از بلند گو اعلام می کند که : ایستگاه بعد: علی آباد.

 

می خواهم ببینم ساعت چند است. قرار ِ سر ِ مزار، ساعت نه صبح است. من حدود هشت و بیست دقیقه سوار مترو شدم. برای دیدن ساعت باید گوشی ام را از توی کیفم در آوردم. روی مچ خانم کنار دستی ام هم ساعت هست اما جهتش آنطور که دیده شود نیست.

 

ساعت ده دقیقه مانده به نه.

 

دو تا دختر دانشجو هم جلوی یکی از در های این واگن چهار زانو نشسته اند روبه روی هم و می خندند و حرف می زنند. سعی می کنم بشنوم اما کلمه هایشان مفهوم نیست.

 

سرم کم و بیش گیج می رود. رسیده ایم به ایستگاه جوانمرد قصاب. چند ایستگاه مانده تا بهشت زهرا؟

 

عده ی زیادی اینجا پیاده شدند. خانمی که از بلند گو در ایستگاه ها حرف می زند گفت : ایستگاه بعد : شهر ری. به خاطر اینکه فاصله ام با دری که تابلو ی ایستگاه ها بالای آن نصب شده زیاد است، به زور سعی می کنم از روی تابلو بخوانم که چند ایستگاه مانده تا آخر خط؟ انگار سه تا. و ناگهان حس وحشتناک بدی بهم دست می دهد.

 

حالتی که گویا بی خیال در قطار زندگی نشسته ام و با سرعتی اینچنین که مترو می پیماید، به سوی بهشت زهرا پیش می روم ! توی درک همین حس هستم که صدای مردی از بلند گو اینبار می گوید که ایستگاه آخر است و همه باید پیاده شوند.

 

تعجب می کنم دوباره تابلو را نگاه می کنم و می بینم سه ایستگاه هنوز از قطار زندگی باقیست! از خانم بغل دستی ام سوال می کنم :

 

 - ببخشید مگه بهشت زهرا نمی ره؟ 

 

 - قطار عوض میشه!

 

و همراه بقیه ی مسافران پیاده می شوم. عده ای روی صندلی ها ی سکوی ایستگاه شهر ری نشسته اند در انتظار قطار بعدی. همان حس بد هنوز در من باقی است. همین انتظار خارج از برنامه در این ایستگاه هم تشدیدش می کند. اینکه نمی دانم چقدر باید اینجا منتظر قطار بعد ماند. ساعت پنج دقیقه به نه است.

 

به دوسوی روشن ِ این تونل که در آن نشسته ایم نگاه می کنم و از قطار بهشت زهرا خبری نیست. یک قطار خالی با سر و صدی زیاد آمد و ایستاد در سکوی مقابل. درست عکس جهتی که ما می خواهیم برویم و مشغول مسافر گیری شد. هنوز داشت مسافر سوار می کرد که چراغ های قطار ما هم پیدا شد.

 

یکی مثل همان که ازش پیاده شدیم. با جمعی مسافر نشسته در آن که پیاده نشدند. ماهم سوار شدیم. و جای نشستن نبود. دم در کنار جودی آبوت ایستادم. ازش پرسیدم:

 

 - چطور قطار ما نرفت ولی این یکی میره؟

 

 - بعضیا میرن بعضیا نمی رن!

 

فکر می کنم ساعت باید از نه گذشته باشد.

 

من انتهای واگن مخصوص خانم ها ایستاده ام. سر بلند کردم و توی یک زاویه از حرکت قطار، در راهروی میانی تا آخر واگن ها را دیدم. یک راهروی خیلی خیلی دراز که دو سوی آن مردم نشسته اند. یک جوری مثل حالتی که دو تا آیینه روبروی هم قرار می گیرند و تصویر در تصویر می شود. سعی کردم با گوشی ام عکس بگیرم. نمی دانم دوربینم توانست با توجه به حرکت قطار و نور شاید نامناسب صحنه را خوب ثبت کند یا نه.

 

.

 

ایستگاه باقر آباد هستیم. بجز یک نفر کسی پیاده نشد. ایستگاه بعد ایستگاه آخر است. و این همه که نشسته اند در این قطار، همه عازم ایستگاه آخر! دفتر را می بندم و در کیف می گذارم. فکر نمی کنم دیگر فرصتی برای نوشتن داشته باشم...

 

 

 

 

+ کتا ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٢
comment نظرات ()