آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک:

همیشه از همان در ؟!

 ...نه!

گاهی هم

از پنجره ای

.

.

دو:

لایه های سطحی، آرامشند. حل شدن در فضای پیرامون. نگاه کردن. شنیدن. و شاید گاهی هم لبخندی. آنچنان که حضورش را بر لب حس نکنی...

عبور آرام فصل ها. و پی نشانه ها گشتن. دیروز غنچه های خرزهره، پری روز اقاقی ها ، امروز اما یک اتفاق تازه تر، شکفتن یک غنچه ی دردانه : گل یاس رازقی...

.

                                                

                  

 

پی نوشت اضافه شده در ساعت شش و سیزده دقیقه ی بعد از ظهر!

:

اومده برام کامنت نوشته:

 

گل ياس رازقی.....من حرفی ندارم...اصولا خوبی عالم شعر و ادب اينه که همه چيز توش ممکنه..... ولی نذاز اين نوشته دست گياه شناس ها بيفته.....مخصوصا که عکسش رو هم گذاشتی.....ادعای غرامت ميکنن ارت......

شوخی بود همش....به دل نگير........خوب بود مثل هميشه.....

 

 

 

  کامنتش رو می خونم. لبخند می زنم و دارم فکر می کنم :

 

والله ما که از بچگي به اين گل مي گفتيم ياس رازقي!

 

 ...يک بويي داره

 همه جای خونه می پیچه.توی تک تک اتاق ها سرک می کشه... اصلن من صبح از بوش فهمیدم که شکفته!

 

خواهرم صبح مي خواست بکندش بذاردش تو آب

گفت بذار رو میز تماشاش کن! گفتم تو رو خدا بذار به شاخه باشه...

 کلي ازش خواهش تمنا کردم که بذاره همونجا باشه!   

 

مگه نه؟! خب همونجا رو شاخه ی خودش  بيشتر عمر مي کنه 

 

 

 کلي هم دلم سوخت که حميد دوربين خوبه رو با خودش برده بود نشد روز شکفتنش عکس خوب بگيرم اش

 

! فرض کن

 

 چقدر آدم بايد ديوونه باشه که از صبح تا حالا تو فکر يه شاخه گل باشه

+ کتا ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٩
comment نظرات ()