آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سی و شش از سی و شش

خانه که رسیدیم، مادر نشسته بود پای تلویزیون. پدر هم آنجا بود. دخترک نبود. دنبالش گشتم و دیدم توی اتاق ما خوابش برده.

 

(می دانم! این که نشد ثانیه نگاری! چطور در باز شد، سلام و علیک یادت رفت؟ به پدر که از سفر رسیده هیچ نگفتی؟‌...این ها همه از قلم افتاده. اما روز ثانیه نگاری همینطور نوشته شده. چه می شود کرد!)

 

سر راه چشمم به اتاق مادر افتاد و یک نفر توی سرم گفت : ای وای!! ..ملافه ها هنوز توی ماشین رختشویی مانده. بعد رفتم یک دست ملافه ی تمیز آوردم و تخت را ملافه کردم. بعد دست مادر را گرفتم و از روی صندلی بلندش کردم. قدم به قدم با هم رفتیم تا آشپزخانه. نشاندمش روی صندلی خودش. جعبه ی کوچک دارو های روزانه را آوردم. دارو های شب را ریختم روی  رومیزی چهارخانه ی سبز آشپزخانه و به صف ردیفشان کردم. از یک تا هشت.  شیر ریختم توی لیوان و دادم دستش. قرص ها را دانه دانه دادم دستش. بعد از دادن هر کدام مطمئن شدم که قورت رفته یا نه.

 

       - مادر دهنتونو وا کنین! ... باز...باز....بگین اَ... 

 

و مادر دهانش را باز می کرد و گاهی قرص را مثل آب نباتی که با چای می خورند توی دهانش نگه می داشت و من می باید می گفتم :

 

      - قورت بدین! ... قورت. قرص که آبنبات نیس! قورت بدین مادر!

 

و باز یک جرعه ی کوچک کوچک شیر می خورد و باز نمی دانستم که قرص قورت رفته یا نه...

 

اینجا اسم آن دارویی که عصر هرچه فکر کردم به خاطرم نیامده بود را بیاد آوردم. «گاباپنتین»! خنده ام گرفت.

 

بعد مادر را بردم دستشویی. مسواک را خمیردندان زدم و دادم دستش.

 

       - مسواک بزنین مادر!‌ مسواک!

 

و لباس هایش را با لباس خواب عوض کردیم. نشد؟ بنویسم دکمه ها را یکی یکی باز کردم؟ اول آستین راست و بعد آستین چپ را بیرون آوردم؟ لباس خوابش را به همین ترتیب در حالیکه مادر مدام راه می رفت و من مدام تکرار می کردم که «وایسین!»  بهش پوشاندنم؟ و بعد گفتم :

 

      - حالا ملافه هاتون تمیزه. لباس خوابتون تمیزه. خودتون تمیزین! و مادرکم گفت:

 

      - همه چیم تمیزه!

 

و بعد بوسیدمش. و رفت توی تختخواب. شب به خیر گفتم و چراغ را با صدای تیکی خاموش کردم و در را بستم.

 

 

 

فصل سی و پنجم

 

آمدم آشپزخانه برای حمید شام گرم کردم. بشقاب چیدم. آن وسط هم رفتم دخترک را به زور از اتاق خودمان که خوابش برده بود بلند کردم و کشان کشان تا دم دستشویی مشایعتش کردم که مسواک بزند. گفتم :

 

      - شام نمی خوری؟

 

خوابالو جواب داد:

 

      - نه! شیر و موز خوردم سیرم.  

 

این وسط مشغول بیرون آوردن ملافه های شسته هم از ماشین رختشویی شدم. حمید شام خورد. بعد رفت به ماشین پدر بنزین بزند.

 

من ظرف های شام را جمع کردم و شستم. وقتی ظرف می شستم پدر آمد درباره ی سفرش کمی حرف زد. ظرف ها تمام شد. سینک را هم شستم. خوب تمیز شد. به پدر شب به خیر گفتم و رفتم توی اتاق خودمان. نه! قبل از رفتن مسواک هم زدم!

 

لباس عوض کردم و رفتم توی تختخواب. تلویزیون روشن کردم. انگار داشتند درباره ی سینما ماورا حرف می زدند. کانال ها را عوض کردم. و بعد مشغول نوشتن ادامه ی ثانیه نویسی شدم. چون صبح که بیدار شدم دفترم کنار تختم بود.

 

تا همینجا بس!

 

فصل سی و ششم

 

گرچه نبرد موفقیت آمیزی نبود اما لذت بخش بود . گرچه در مقابل ثانیه ها باز هم کم آوردم اما همنشینی شیرینی بود. شاید همین حس کوچک هم برای حاصل این همه کافی باشد...

 

پایان:صبح دوشنبه سی و یک اردیبهشت/ساعت هشت و نیم

 

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت یک:

 

 

اون کتاب، که حرفش توی این ثانیه نویسی آمده و شما که این همه مهربانید ابراز  محبت و شادی کرده اید، کتاب ِ من نیست. مال یکی از دوستان است.

 

 

پی نوشت دو:

حسب حال فعلی

   

 

چند روزی هست که دلگیرم بی آنکه بدانم از چه چیز. چند روزی هست که اشک توی چشم هام بند نمی شود. چند روزی هست که آینده ... همان دورنمای زیبای همیشگی، دیواری شده و در نزدیک ترین جای به نگاهم ایستاده. چند روزی هست که فکر نمی کنم. نگاه نمی کنم. و طبیعت بی تفاوت از کنارم می گذرد. چند روزی هست که سعی دارم باور کنم زندگی همین است.

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٦
comment نظرات ()